۲۸۱- آیا کارهای حضرت خضر در زمان همراهی با حضرت موسی توجیه شرعی داشت؟!

72c14d3662a5a3c6200d0dd5d50740f7 سؤال: درباره حضرت خضر و حضرت موسی- علیهما السلام- سه حادثه در این داستان در قرآن کریم آمده است، در همراهی کردن حضرت موسی با حضرت خضر که با احکام شرعی دین ما مغایرت دارد، چطور می شود که پیامبر خدا یعنی حضرت خضر دست به چنان عملی می زند؟!

پاسخ: ما قبلاً به دو سؤال در این زمینه پاسخ دادیم(۱) یکی درباره موضوع نیاز علمی حضرت موسی به حضرت خضر! در حالیکه او از پیامبران اولواالعزم و صاحب شریعت و کتاب آسمانی بود.

 دیگری در موضوع مشروعیت و توجیه شرعی کار حضرت خضر در کشتن آن کودک در این بخش توضیح دیگری درباره این موضوع عرض می‌کنیم و قطعه‌ای از پاسخ سؤال شماره- ۱۹۳ را هم از آن مقاله نقد می‌کنیم.

 توضیح موضوع این است که در قرآن مجید و در سوره کهف داستانی از ملاقات حضرت موسی با یکی از بندگان خدا نقل شده است که اجمال آن بصورت ذیل است.

 حضرت موسی با جوانی که همراهش بود در جریان یک سفر با یکی از بندگان خدا مواجه می‌شوند که دارای علم مخصوصی بود. اسم آن بنده در آیات قرآن ذکر نشده، اما طبق احادیث قطعی نقل شده از ذوات مقدسه معصومین- علیهم السلام- آن بنده همان حضرت خضر یعنی یکی از پیامبران خدا بوده است. حضرت موسی- علیه السلام- از حضرت خضر تقاضا می کند که اجازه دهد با او همراه شود، تا بلکه از آنچه او تعلیم یافته رشدی دریافت کند. در آیات قرآن مجید داستان به این صورت شروع شده است:

«فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَينَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا–  قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا–  قَالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا– وَكَيفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا–  قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا– قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَنْ شَيءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا» (الکهف/ ۶۵ – ۷۰)

خلاصه داستان را از یک مقاله منتشر شده قبلی مربوط به سیره شریف امام حسن مجتبی علیه السلام  در ایام شهادت آن بزرگوار و در بیان حکمت صلح او نقل می کنیم:

داستان حضرت موسی و خضر (علیهما السلام)

 «در آیات ۶۵ تا ۸۲ سوره کهف داستانی ذکر شده است که خلاصه آن بصورت ذیل است.

حضرت موسی و جوان همراه او با شخصی ملاقات می کنند که دارای علم خاص فوق عادی بود. در روایات دینی آمده است که آن شخص حضرت خضر (علیه السلام)  یکی از پیامبران خدا بود.

حضرت موسی (علیه السلام)  از او درخواست مصاحبت می کند تا از آن علم و رشد مخصوص او، مقداری یاد بگیرد! خضر می گوید: تو هرگز نمی توانی همراه من صبر کنی و کارهای مرا تحمل کنی و چگونه می توانی صبر کنی بر چیزی که احاطه علمی به آن نداری؟!! از این کلام خضر بر می آید که او کارهای خاصی انجام می داد، که صورت ظاهری آن ها با عقل انسانی و قوانین شناخته شده شرعی در تعارض بود. حضرت خضر علت عدم صبر و تحمل حضرت موسی را هم بیان می کند و آن عبارت است از نداشتن احاطه علمی به یک موضوع و یک رفتار فوق عادی!!!

حضرت موسی به او می گوید: اگر خدا بخواهد مرا صابر خواهی یافت و من با تو در هیچ کاری مخالفت نخواهم کرد! خضر می گوید: اگر می خواهی از من تبعیت کنی و همراه من باشی از چیزی سؤال نکن تا خودم در وقت مناسب در مورد آن با تو سخن بگویم!

آن دو سوار یک کشتی می شوند و خضر شروع می کند به شکافتن و سوراخ کردن جائی از کشتی!!! موسی با تعجب می گوید: آیا کشتی را شکافتی که تا سرنشینان آن را غرق کنی؟! این کار نادرست و ناروائی بود!!! خضر می گوید: آیا به تو نگفتم که هرگز نمی توانی همراه من صبر کنی؟! موسی می گوید: مرا مؤاخذه نکن نسبت به آنچه فراموش کردم و بر من سخت گیری نکن یعنی اجازه بده باز هم با تو همراهی کنم!

باز آن دو به راه می افتند تا به نوجوانی برخورد می کنند، و خضر بدون مقدمه آن نوجوان را می کشد!!! حضرت موسی به شدت خشمگین شده و به او اعتراض می کند و می گوید آیا یک انسان بی گناهی را کشتی بدون اینکه او کسی را کشته باشد؟!!! تو کار بسیار ناپسندی را مرتکب شدی!!! خضر مجدداً متذکر شرط اولیه بین خود و او می شود و می گوید آیا به تو نگفتم که هرگز نمی توانی کارهای مرا تحمل کنی؟!!!

موسی می گوید: اگر یک بار دیگر بر خلاف قولی که داده ام عمل کردم و از تو سؤال کردم، دیگر با من مصاحبت و همراهی نکن و این عذری است برای تو از جانب من.

آن دو باز راه می افتند و به قریه ای می رسند و از اهل آن قریه می خواهند آن ها را مهمان کنند، اما آن ها از این کار خودداری می کنند، و آن دو در آن قریه متوجه دیوار باغی می شوند که در حال فرو ریختن است، و حضرت خضر آن دیوار را تعمیر و اصلاح می کند! موسی (علیه السلام) به او می گوید، اگر می خواستی برای این کارت از آن ها مزدی دریافت می کردی. قابل توجه است که در این مرحله حضرت موسی (علیه السلام) به او اعتراضی نکرد و کلامش عتاب آمیز نبود، بلکه فقط به او پیشنهادی کرد، چون اصلاح دیوار در حال فرو ریختن کار خلاف اخلاقی نبود، اما آن دو احتیاج به طعامی داشتند که می شد با مزد آن کار نیازشان برطرف شود. حضرت خضر گفت: اینجا زمان فراق ما دو نفر رسید و ما از هم جدا می شویم! و به زودی تو را از «تأویل» آنچه که نتوانستی بر آن صبر کنی خبر خواهم داد!

حضرت خضر حکمت کارهای فوق عادی خود را به موسی (علیه السلام)  گفت و حکمت و علت آن کارهای شگفت انگیز را «تأویل» نامید، او گفت: اما آن کشتی مال افراد مسکین بود که با آن در دریا کار می کردند و معاش خود را از آن راه تأمین می کردند و در مسیر آن کشتی پادشاهی مستقر شده بود و کشتی های تازه و قیمتی را غصب می کرد یعنی به زور از صاحبانش می گرفت! من خواستم ظاهر آن کشتی را با دستکاری خود بصورتی در آورم که آن پادشاه تصور کند که کشتی کهنه و بی ارزشی است لذا در آن طمع نکند و آن کشتی در دست صاحبانش بماند و آن ها با آن در دریا کار کنند.

اما در مورد آن نوجوان، پدر و مادر او دو تا انسان مؤمن بودند، ما ترسیدیم که او پدر و مادر خود را به طغیان و کفر بکشاند، پس اراده کردیم او را بکشیم، تا پروردگار آن دو، کودکی پاکتر و مهربانتر به آن ها عوض دهد!

اما آن دیوار، مال ]باغ[ دو کودک یتیم در شهر بود و زیر آن اندوخته ای و مالی برای آن دو جا سازی شده بود و پدر آن دو کودک مرد صالحی بود، پس پروردگارت اراده کرد که آن دو کودک بزرگ شوند و آن اندوخته را استخراج کنند و این کار رحمتی از پروردگارت بود. یعنی اگر آن دیوار فرو می ریخت آن اندوخته آشکار می شد و مردم آن را به غارت می بردند و با اصلاح دیوار این مشکل برطرف شد.

خضر (علیه السلام) در انتهای کلامش گفت من این کارها را خود سرانه و به میل خود انجام ندادم، بلکه دستورات پروردگارم را انجام دادم و آن بود «تأویل» آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی!

این بود خلاصه اصل داستان موسی و خضر (علیهما السلام)، در قرآن، آیاتی که این داستان در آن ها بیان شده، متضمّن نکات فراوان علمی، اخلاقی، عقیدتی، فلسفی و تفسیری می باشند و بعضی از سنت های خداوند- عزّوجلّ- در ارتباط با انسان ها بطور ضمنی در آن ها ذکر شده است. بیان تفصیلی این نکات احتیاج به بحث مستقل در حد یک کتاب و یا یک مقاله مفصلی دارد. اما به مناسبت موضوع مقاله حاضر فقط به بعضی از آن ها بصورت اختصاری اشاره ای می کنیم:

الف: در قرآن کریم علاوه بر معانی ظاهری و لفظی یک سلسله معانی و علوم فوق عادی هم وجود دارد، و آن معانی قابل فهم و درک عموم انسان ها نیست و احتیاج به تدبّر و دقت های زیاد دانشمندان متعمّق دارد، حتی مرتبه ای از آن معانی در حیطه قدرت علمی رهبران آسمانی و صاحبان «علم لدنّی» می باشد و انسان های دیگر نباید به علم اندک و سطحی خود در مورد آیات قرآن اکتفا کنند، و لازم است سراغ دانشمندان محقّق و پژوهشگر بروند و از آن ها کسب علم کنند و در مراتب برتر انسان ها به علم رهبران آسمانی نیاز دارند و لازم است با سیره علمی و اخلاقی آن ها آشنا شوند و از علوم فوق عادی آن ها بهره مند شوند.

ب: در نظام عالم و فضای زندگی انسان ها علاوه بر قوانین و سنت های آشکار و شناخته شده قوانین و سنت های دیگری هم از طرف خداوند برقرار است، و بعضی از پیامبران خدا و بعضی از ملائکه عهده دار اجرای اراده های خاص خداوند در مورد انسان ها می باشند، و حضرت خضر یکی از شخصیت های آسمانی است که عهده دار به جریان انداختن بعضی از اراده های خداوند در مورد انسان ها است.

ج: حکمت بعضی از کارهای خداوند نه تنها برای عموم انسان ها و نه تنها برای دانشمندان، حتی برای یک پیامبر صاحب شریعت مثل حضرت موسی (علیه السلام) هم ممکن است ابتداءً آشکار نباشد. و انسان ها لازم است به دستورات پروردگارشان بعنوان وظیفه بندگی عمل کنند، تا زندگی حقیقی آن ها جریان پیدا کند و در فرصت های دیگری سراغ حکمت آن دستورات بروند.

یعنی عمل بنده نباید متوقف به دانستن حکمت دستورات خداوند شود، چون عمل به دستورات خداوند یک موضوع است و دانستن حکمت آن ها، و تلاش برای درک آن حکمت ها، موضوع دیگری است.

د: کارهای حضرت خضر یا بعضی از کارهای او با معیارهای عادی عقلی و با ظواهر بعضی از احکام شرعی متناسب نمی باشد و برای همین جهت هم حضرت موسی (علیه السلام) نسبت به کارهای او اعتراض کرد و یا بر خلاف قولی که به او داده بود، قبل از زمان مناسب از او سؤال کرد! یعنی تعجب و اعتراض حضرت موسی (علیه السلام) در شرایط عادی کار درستی بود و خلاف انتظار نبود.

در حقیقت کارهای حضرت خضر فوق معیارهای عادی عقلی و شرعی بود. و او برای این کارها «اذن خاصی» از پروردگارش و «مأموریت خاص» داشت، اما انسان های دیگر حق چنین کارهائی را ندارند، مگر رهبران آسمانی که با اذن خاصی از طرف پروردگار مأمور به کاری شوند.

ه: رحمت پروردگار عالم و الطاف و برکات او، هم از طرق عادی شناخته شده به طرف انسان ها جاری می شود و هم از طرق ناشناخته و فوق عادی، لذا انسان نباید مجرای دریافت رحمت پروردگارش را محدود به جهات عادی زندگی بداند، و به علم اندک خود محدود کند. و لازم است امیدواری او به رحمت خداوند گسترش یابد و شامل جهات ناشناخته هم بشود.

و: کارهای خداوند و رهبران آسمانی مبتنی بر حکمت هائی می باشند، چه آن حکمت ها قابل درک و پیش بینی انسان های عادی باشند و چه نباشند و احتمال دارد حکمت یک دستور خداوند و یا رفتار یک پیامبر و یک امام معصوم در زمان های بعدی ظهور کند، بطوریکه در زمان صدور آن دستور و یا زمان اجرای آن، قابل درک عامه انسان ها نباشد، لذا انسان ها در مقام ایمان به دین خدا و در مقام بندگی باید از الله و رسول او و جانشینان معصوم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) اطاعت کنند و از علم خداوند و علم خاص رهبران آسمانی بهره مند شوند.

ز: خداوند عالم در ورای عالم دنیا حقایقی قرار داده است و موجوداتی آفریده است که انسان ها در عالم دنیا نسبت به آن حقایق علمی ندارند و آن حقایق خارج از حیطه علمی انسان ها و فوق افق فهم های عادی قرار دارند، مثل بهشت و نعمت های آن و مثل جهنم و عذاب های آن و مثل ملائکه و حقیقت وجودی آن ها و حقایقی امثال آنها… اما خداوند جهت آشنائی انسان ها با آن حقایق در حد فهم دنیوی آن ها، صورت هائی از آن حقایق را در کلام خود برای انسان ها بیان کرده است. این صورت ها مرتبه نازل شده آن حقایق هستند که بصورت لفظ و کلام برای انسان ها گفته شده است، این اوصاف ذکر شده از آن حقایق صورت نازل شده آن ها و بصورت لفظ و کلام در آمده از آن حقایق می باشند، یعنی «تنزیل» آن حقایق هستند.

اما اصل آن حقایق نسبت به اوصاف ذکر شده از آن ها بصورت کلام، «تأویل» آن ها می باشند. بعنوان مثال: آیاتی از قرآن که اوصاف بهشت و نعمت های آن در آن ها ذکر شده، متضمّن صورت های تنزیلی بهشت هستند، اما خود بهشت و نعمت های آن در حقیقت حالت «تأویلی» نسبت به این آیات را دارند، و اگر انسان ها وارد خود بهشت شوند، تأویل آیات قرآن را خواهند دید»(2)

این داستان و نقل آن در آیات قرآن مجید متضمّن نکات علمی بسیار متعالی و حکمت های فراوانی است. بطوریکه در مباحث نقل شده از مقاله مذکور به اصل موضوع اجمالاً اشاره ای شد.

 اما در حدّ پاسخ به سؤال مورد نظر عرض می‌کنیم که در آن دو رفتار اولی و دومی حضرت خضر- علیه السلام- یعنی اقدام به تخریب و شکستن آن کشتی و کشتن آن کودک بی گناه، بالخصوص کار دوم او با معیارهای آشکار شرعی منافات داشت و به همین جهت هم حضرت موسی- علیه السلام- با وجود وعده ای که داده بود، شدیداً به او اعتراض کرد.

اما از آیات مربوط به این داستان و توضیحات تفسیری آنها بر می آید که حضرت خضر از طرف ذات قدوس الله- عزّوجلّ- مأموریت و اذن خاصی برای بعضی از کارها دارد و او عامل انتقال رحمت خاصّه پروردگار عالمیان به بعضی از بنده ها می باشد، و کارهای او در شرایط خاصّی انجام می گیرد. بطوریکه در توجیه کارهای خود و جواب اعتراض حضرت موسی- علیه السلام- فرمود:

«وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي»  یعنی من این کارها را خودسرانه و با خواست خود انجام ندادم. مراد این است که من مأموریتی از نزد پروردگارم برای این کارها دارم و دستورات او را اجراء می کنم.

خلاصه مطلب اینکه: حضرت خضر – علیه السلام- موقعیت خاصی در عالم دارد و از طرف خدا مأموریت‌های خاصی به عهده او قرار می‌گیرد، و او عامل انتقال رحمت خاصه خدا برای بعضی از بندگان می باشد و گاهی کارهای او یا بعضی از کارهای او مطابق معیارهای خاص فوق عادی و فوق ظواهر احکام شرعی انجام می‌گیرد و این نوع کارها برای دیگران جایز نیست مگر کسانی که مثل خود خضر- علیه السلام- از طرف خدا مجاز به بعضی کارهای فوق عادی باشند. مثل بعضی از پیامبران و حجت های پروردگار عالمیان یا بعضی از ملائکه.

 در این بخش جهت تکمیل این بحث قطعه ای از یک مقاله دیگری را هم نقل می‌کنیم:

«قابل ذکر است که اراده خداوند در ربوبیّت مخلوقات و الطاف و عطایای او به آنها، عمدتاً از طریق سنت ها و قوانین شناخته شده ای جریان می یابد. مثل خلقت موجودات و رزق آنها و هدایت آنها به مقاصد خود. این نوع کارها مطابق «مشیّت عمومی خداوند» انجام می گیرد! اما علاوه بر این نوع مشیّت، خداوند مشیّت نوع دیگری هم دارد، که می شود آن را مشیّت خصوصی یا استثنائی نامید. گاهی الطاف خداوند نسبت به یک موجود، از طرق غیر متعارف و اختصاصی جریان می یابد. مثلاً مطابق روال عادی زندگی بنا هست شخصی در یک حادثه ای کشته شود، اما یک عامل ناشناخته ای در آن حادثه تأثیری ایجاد می کند و مانع کشته شدن آن شخص می شود. گاهی زنده ماندن یک شخص در یک حادثه ای مثل تصادف با معیارهای عادی مطابق نیست و انسان ها در توجیه آن دچار تحیّر می شوند. به عنوان مثال: حدود سی سال پیش یا کمتر از آن- بطور دقیق یادم نیست- روزنامه ها نوشتند که شخصی در ضمن آموزش عملیات چتربازی از هواپیمائی که در ارتفاع سه هزار پائی در حرکت بود پرید اما چتر او باز نشد و او بدون چتر به زمین سقوط کرد، اما در میان تعجب شدید افرادی که در جریان آن عملیات بودند، او زنده ماند. زنده ماندن یک انسان در حادثه سقوط از آن ارتفاع هیچ گونه توجیه علمی با معیارهای شناخته شده نداشت. بعضی از دانشمندان در توجیه این حادثه نظریاتی ابراز کردند. یکی از آن ها اظهار کرده بود که وقتی او از هواپیما پریده و چترش باز نشده، او از ترس و وحشت بیهوش شده و وقتی بیهوش شده، بدنش یک حالت ارتجاعی پیدا کرده و در نتیجه فشار ناشی از سقوط را تحمل کرده است!!!

حال کاری با این توجیه تعجب آور و امثال آن نداریم اما تعجب آورتر این است که چرا بعضی از دانشمندان به این اصل عقلی و علمی توجه ندارند که قوانین شناخته شده در عالم آفرینش بخش کوچکی از حقایق موجود در عالم را تشکیل می دهد و آنچه را از عالم و موجودات آن و قوانین حاکم بر موجودات عالم، انسان ها شناخته اند، نسبت به آنچه هنوز نشناخته اند، خیلی اندک و ناچیز است.

مدتی بعد از این حادثه- شاید حدود یک سال بعد- حادثه مشابه دیگری پیش آمد و آن اینکه فرد در حین همان نوع عملیات از هواپیما پرید- از ارتفاع نه هزار پائی- و او هم چترش باز نشد و سقوط کرد، اما باز در میان تعجب شدید افراد، او زنده ماند و حتی بیهوش هم نشد و حالت پلاستیک یا لاستیک یا فولاد و امثال آن ها را هم پیدا نکرد، و برخاست و رفت نزد مربی خودش و عذر خواهی کرد و گفت من اشتباهی کردم و چترم باز نشد!

منظور ما از ذکر این مثال ها تذکر این نکته است که در عالم ما قوانین و پدیده های ناشناخته زیادی وجود دارد که نسبت به آن ها بی اطلاع هستیم. بعضی از آن قوانین ناشناخته به مشیّت خصوصی و استثنائی خداوند ارتباط دارد.

حضرت خضر (علیه السلام) از طرف خداوند مأموریتی دارد برای امدادهای فوق عادی در مواردی خاص به بعضی از انسان ها، و کارهای او به صورتی مرموز و خارج از حوزه نظام عادی زندگی انسان ها انجام می گیرد. و دیگران حق انجام کارهائی از نوع کارهای او را ندارند. او اجازه خاصی از خداوند برای کارهای خود دارد، مجموعاً کارهای او در جهت کمک به انسان ها و نجات آن ها از بعضی مشکلات و گرفتاری ها انجام می گیرد، اما کارهای او با معیارهای خاصی انجام می گیرد. بطوریکه وقتی حضرت موسی (علیه السلام) از او درخواست کرد که اجازه دهد تا مدتی با او همراه باشد و از او تبعیت کند، تا از علم خاصی که خداوند به او عطا کرده، چیزی به او (یعنی موسی) تعلیم دهد!، حضرت خضر (علیه السلام) هم گفت تو نمی توانی در مقابل کارهای من صبر کنی! معلوم می شود حضرت خضر (علیه السلام) کارهای خاصی انجام می داد که حکمت آن کارها حتی برای حضرت موسی (علیه السلام) هم روشن نبود. ما خلاصه ای از این داستان را که اصل آن در آیات سوره کهف آیات ۶۵ تا ۸۲ ذکر شده است با اندک توضیحاتی می آوریم.

وقتی حضرت خضر قرار شد پیشنهاد حضرت موسی را با شرایطی قبول کند، و آن دو با هم به راه افتادند و مقداری با هم مسافرت کردند و کارهائی از حضرت خضر ظاهر شد که مورد اعتراض حضرت موسی قرار گرفت و وقت جدا شدن آن دو از هم  حضرت خضر (علیه السلام) حکمت کارهای فوق عادی خودش را به او گفت و در آخر کلامش گفت:

«وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي» (الکهف/۸۲) یعنی من آن کار (تعمیر و اصلاح دیوار باغ) را از پیش خود انجام ندادم. منظورش این بود آن کار و کارهای دیگرش مطابق دستورات خداوند بود و او برای آن کارها از طرف خداوند مأموریت خاصی داشت.

مجموعاً در زمان کوتاه همراهی و همسفری حضرت موسی با حضرت خضر سه تا کار فوق عادی از حضرت خضر ظاهر شد، یکی: اقدام به خراب کردن کشتی در حال حرکت در دریا، دومی: کشتن آن نوجوان که کاری نکرده بود تا مستوجب قتل شود. سوم: اصلاح دیوار باغی که در حال ریختن و خراب شدن بود. حضرت موسی در دو مورد اول و دوم به حضرت خضر اعتراض کرد، بالخصوص در حادثه کشتن آن نوجوان. اما در مورد اصلاح دیوار باغی که ظاهراً صاحب آن ناشناس بود و در قریه ای بود که اهل آن قریه موسی و خضر را به عنوان مهمان نپذیرفته بودند، فقط سؤال کرد و گفت ای کاش برای این کار مزدی از اهل قریه دریافت می کردی.

حضرت خضر سرانجام و وقت جدا شدن از حضرت موسی، حکمت کارهای خود را به او گفت:

او گفت اما در مورد آن کشتی که من می خواستم آن را معیوب کنم، علتش این بود که در مسیر آن پادشاهی بود که کشتی های تازه و قیمتی را غصب می کرد یعنی به زور از صاحبانش می گرفت. من خواستم آن کشتی را که ما را سوار کرده بود و وسیله امرار معاش صاحبانش بود و صاحبانش از فقرا بودند، به صورتی در آورم که آن پادشاه در آن طمع نکند و آن کشتی در دست صاحبانش بماند، اما در مورد آن نوجوان، علت کار من این بود که پدر و مادر او دو انسان مؤمن بودند و اگر او زنده می ماند پدر و مادرش را به کفر و طغیان می کشاند. یعنی کشتن او به جهت جلوگیری از یک نوع تبهکاری و فساد بود و خواستیم که پروردگارشان به آن دو، فرزند صالحی عوض دهد.

اما آن دیوار که من آن را اصلاح کردم دیوار باغ دو تا بچه یتیم بود و پدر آن دو کودک، انسان صالحی بود، و در زیر دیوار باغ اندوخته مالی برای آن دو کودک پنهان کرده بود و اگر آن دیوار تخریب می شد مردم آن اندوخته را به غارت می بردند و آن دو کودک محروم می شدند و پروردگارت اراده کرد تا آن دو بزرگ شوند و به سن رشد برسند و آن اندوخته مالی پدرشان را استخراج کنند»(3)

الیاس کلانتری

۱۳۹۸/۳/۱۹

پاورقی ها:

۱-وبسایت حکمت طریف، بخش پرسش و پاسخ:

 121- آیا حضرت موسی (ع) احتیاج به تعلیمی از حضرت خضر داشت؟

۱۹۳- کار حضرت خضر (علیه السلام) در کشتن آن کودک چه توجیهی دارد؟

۲-همان، کلام ایام- ۱۰۸

۳-وبسایت حکمت طریف، بخش پرسش و پاسخ:

۱۹۳- کار حضرت خضر (علیه السلام) در کشتن آن کودک چه توجیهی دارد؟

پرینت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *