کلام ایام – ۱۶۴، خروج کاروان قدسی از مکه مکرمه و حرکت بسوی عراق

بخش سوم

کلیات index

*در طول زمان اقامت امام حسین ـ  علیه السلام ـ چندین هزار نامه دعوت از اهل کوفه به او رسید.

*نامه اول امام حسین ـ علیه السلام ـ به اهل کوفه و فرستادن مسلم بن عقیل جهت تحقیق درباره آنها.

* امام علیه السلام لازم بود در مقابل دعوت اهل کوفه و نامه ها و نماینده های آنها پاسخی بدهد.

*امام علیه السلام از سستی اهل کوفه و بی وفائی آنها کاملاً آگاه بود.

*علت بی اعتنائی امام حسین به دعوت کوفیان، زمان شهادت امام حسن (علیهما  السلام ).

* پایبندی امام حسین به عهدنامه امام حسن ـ علیهما السلام ـ با معاویه.

*گزارش مسلم بن عقیل از اوضاع کوفه به امام حسین ـ علیه السلام ـ و دعوت از او برای سفر به کوفه.

* نامه دوم امام حسین ـ علیه السلام ـ به اهل کوفه از بین راه.

*تغییر اوضاع شهر کوفه با انتصاب ابن زیاد به عنوان امیر جدید.

*برقراری نوعی حکومت نظامی در شهر کوفه و نظارت مأموران حکومتی برجاده ها.

*بازداشت قیس بن مسهر صیداوی قاصد امام ـ علیه السلام ـ و شهادت او.

*رسیدن خبر شهادت حضرت مسلم به امام حسین ـ علیه السلام ـ در منزل ثعلبیه

***********

در مباحث قبلی یعنی: کلام ایام ۱۵۸ و ۱۵۹ گفته شد که امام حسین – علیه السلام- با کاروان همراه در روز هشتم ذی الحجه و زمان آغاز مناسک عظیم حج به صورت ناگهانی و برخلاف انتظار عمومی و پیروان و طرفداران خود از شهر مکه خارج شد و به طرف عراق حرکت کرد. در مدت چندماه که امام – علیه السلام – در مکه اقامت داشت و خبر خودداری او از تأیید حکومت و بیعت با یزید در بلاد اسلامی منتشر شده بود، گروه کثیری از اهل عراق و عمدتاً اهل کوفه برای آن حضرت نامه ها نوشتند و از او دعوت کردند که به آن شهر بروند.

 

اهل کوفه در نامه های خود به امام حسین – علیه السلام – استغاثه کرده بودند و ضمن شکایت ها از ظلم های حکومت بنی امیه به اهل کوفه، از آن حضرت درخواست کمک جهت دفاع از حقوق سیاسی و اجتماعی خود را داشتند. امام – علیه السلام – بعد از دریافت تعدادی از نامه های اهل کوفه مدتی صبر کرد تا نامه های بیشتری از آنها رسید. وقتی افرادی و گروه هایی به نمایندگی از طرف اهل کوفه به حضور امام – علیه السلام – می رسیدند و نامه های مردم را به آن حضرت تحویل می دادند، امام – علیه السلام – از آنها حال مردم را می پرسید. سرانجام آن حضرت نامه ای برای اهل کوفه نوشت و به وسیله دو نفر از آخرین فرستادگان اهل کوفه به نام های «هانی بن هانی» و «سعید بن عبدالله» برای آنها فرستاد. نامه امام – علیه السلام – به صورت ذیل بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم

مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام إِلَى الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِکُتُبِکُمْ وَ کَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِکُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ کُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِکَ عَلَى الْحَقِّ وَ الْهُدَى وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ کَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ وَ ذَوِی الْحِجَى وَ الْفَضْلِ مِنْکُمْ عَلَى مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُمْ وَ قَرَأْتُ فِی کُتُبِکُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْکُمْ وَشِیکاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاکِمُ بِالْکِتَابِ‏ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ الدَّائِنُ بِدِینِ الْحَقِّ الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَلِکَ لِلَّهِ وَ السَّلَامُ »(۱) یعنی: از حسین بن علی ]علیهما السلام[ به گروه مؤمنین و مسلمین، اما بعد، هانی و سعید با نامه های شما نزد ما آمدند و آن دو آخرین فرستاده های شما بودند. و من تمام آنچه را از داستان زندگی خود نوشته بودید و ذکر کرده بودید فهمیدم. عمده نظرات و سخنان شما این بود که ما امام و پیشوایی نداریم. پس به سوی ما بیا. امید است خداوند به وسیله تو ما را به حق و هدایت گرد آورد و من به سوی شما می فرستم، برادر و پسر عمو و شخص مورد اعتماد از اهل بیتم، مسلم بن عقیل را! و اگر او برای من بنویسد که رأی و نظر گروه شما و عقلا و اهل فضل از شما مطابق آن است که نمایندگان شما اظهار می کردند و در نامه های شما خواندم، من به زودی نزد شما خواهم آمد، ان شاء الله. و به جان خودم سوگند امام نیست جز کسی که با کتاب خدا حکم کند و به عدالت قیام کند و پایبند به دین حق باشد و خود را برای خدا مقید و محدود کند. والسلام!

امام – علیه السلام – لازم بود طبق معیارهای اخلاق دینی به درخواست ها و استغاثه های اهل کوفه پاسخی بدهد، اگرچه از سستی و ضعف ایمان آنها خبردار بود و قبلاً هم زمان شهادت امام حسن مجتبی – علیه السلام – از طرف اهل کوفه دعوت شده بود، اما دعوت آنها را نپذیرفته بود. و متذکر شده بود که برادر کریمش یعنی امام حسن – علیه السلام – با معاویه عهدی بسته است و او هم به این عهد پایبند است و این نکته را هم متذکر شده بود که فریب خورده کسی است که به شما اعتماد کند. و متذکر رفتارهای آنها با پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علی و برادرش امام حسن – علیهما السلام – شده بود.

اما این زمان شرایط جامعه و حکومت تغییر کرده بود و موضوع آن عهدنامه با معاویه منتفی شده بود . یعنی علاوه بر اینکه آن عهدنامه را معاویه به طور مکرر نقض کرده بود، و برخلاف آن فرزندش یزید را به عنوان ولیعهد خود تعیین و از مردم با اجبارو اکراه و تهدید برای او بیعت گرفته بود، در عین حال با مرگ معاویه هم عملاً موضوع عهدنامه منتفی شده بود. و بطورکلی امام حسین – علیه السلام – در مقابل دعوت های اهل کوفه و چندین هزار نامه ای که از آنها دریافت کرده بود، لازم بود آن دعوت ها را پذیرفته و به سوی آنها حرکت کند. اگرچه نه تنها آن بزرگوار با بصیرت خاص خود، بلکه گروهی از افراد عادی هم نسبت به پایداری اهل کوفه در مقابل حکومت و وفاداری نسبت به تعهدات خود بی اعتماد بودند.

ورود مسلم بن عقیل به شهر کوفه

مسلم بن عقیل با دریافت مأموریت از امام حسین – علیه السلام – به طرف شهر کوفه حرکت کرد. عده زیادی از مردم کوفه و دعوت کنندگان از آن حضرت از مسلم به عنوان نماینده امام – علیه السلام – استقبال کردند و به دست او با امام حسین – علیه السلام – بیعت کردند. جناب مسلم اوضاع کوفه و رفتارهای مردم را در نامه ای به امام ـ علیه السلام ـ گزارش داد.

تغییر اوضاع شهر کوفه

حکومت کوفه در مقابل اوضاع سیاسی شهر بعد از ورود مسلم بن عقیل حساسیت زیادی نشان نمی داد اگرچه فعالیتهای جناب مسلم در خفا و با نوعی استتار همراه بود. اما مجموعاً حاکم کوفه و نماینده حکومت بنی امیه یعنی شخص «نعمان بن بشیر» به هر علتی تمایل به مقابله با مسلم و طرفداران  امام حسین ـ علیه السلام ـ نداشت و احتمالاً با وجود نارضایتی عمومی از حکومت، درگیری با مخالفان و افراد ناراضی را به اصلاح خود نمی دید. در این وضعیت عده ای از طرفداران حکومت بنی امیه نامه ای به یزید نوشتند و ورود مسلم به کوفه و بیعت گروه کثیری از مردم را با او به عنوان نماینده امام حسین – علیه السلام – گزارش دادند. یزید تصمیم گرفت حاکم کوفه را عزل کند و به جای او «عبید الله بن زیاد» را که از طرف او والی بصره بود به عنوان حاکم کوفه تعیین کند. در این قسمت از بحث قطعه ای را از مقاله: «حرکت امام حسین – علیه السلام – به سوی عراق» را عیناً نقل می کنیم:(۲)

« اما بعد از اینکه مسلم اوضاع شهر کوفه و روحیه مردم را در جهت اقامه حق و مقابله با حکومت یزید به آن حضرت گزارش داد و از امام ( علیه السلام ) درخواست کرد که به کوفه بیاید، اوضاع کوفه بطورکلی تغییر کرد. وقتی یزید بن معاویه ( لعنة الله علیهما ) از رفتن مسلم بن عقیل به نمایندگی از امام حسین ( علیه السلام ) به کوفه و بیعت مردم با او و سستی امیر کوفه در مقابله با او خبردار شد، سرجون غلام معاویه را طلبید و با او مشورت کرد که چه کسی را برای کوفه بعنوان امیر تعیین کند، او رأی معاویه را که در اواخر عمرش اظهار کرده بود برای یزید بازگو کرد و او آن را پسندید و نامه ای به عبید الله بن زیاد نوشت و او را به امارت کوفه منصوب کرد.

عبید الله بن زیاد در آن موقع امیر بصره بود. او مثل پدرش زیاد بن ابیه فردی سفاک و بی باک  و بسیار پلید بود. او با گروهی از نزدیکانش به کوفه رفت و حکومت آنجا را بدست گرفت. یزید در نامه خود به ابن زیاد نوشته بود که به من خبر رسیده مسلم بن عقیل به کوفه رفته و در آنجا شروع کرده به جمع آوری لشکر، تا در میان مسلمین اختلاف اندازد و تو وقتی نامه مرا دریافت کردی به طرف کوفه برو و مسلم را پیدا کن و او را دستگیر کن یا بقتل برسان و یا از شهر بیرون کن.

ابن زیاد به محض رسیدن به کوفه با تدابیر سیاسی و تهدید مردم به کشته شدن و گفتن دروغهایی و فریفتن بعضی از رؤسای قبائل و دستگیری و کشتن بعضی از بزرگان شهر به مردم مسلط شد. او دستور داشت حتی با احتمال و گمان مخالفان یزید را بازداشت کند یا به قتل برساند. تا جائی که هانی بن عروه از بزرگان کوفه را که مسلم در خانه اش بسر می برد و او طرفداران و پیروان زیادی داشت به دارالاماره احضار کرد و او را بازداشت کرد و با سیاست بازی های خود او را به قتل رساند.

وقتی هانی به دستور ابن زیاد بازداشت شد و در داخل قصر مضروب و مجروح شد و بین مردم شایع شد که او را کشته اند، طرفدارانش از قبیله مذحج قیام کردند و قصر حکومتی را محاصره کردند، ابن زیاد شریح قاضی را خواند و به او گفت برو و هانی را دیدار کن و به مردم اطلاع بده که او زنده است. شریح با مردم صحبت کرد و به آنها اطلاع داد که هانی زنده است و با اعلام این خبر مردم پراکنده شدند. ابن زیاد که از قیام مردم بشدت ترسیده بود با اقدامات احتیاطی در بین عده ای از طرفدارانش به مسجد آمد و بالای منبر رفت و شروع کرد به تهدید و ترساندن مردم از مجازات مخالفت با حکومت یزید و تا شنید که مسلم بن عقیل قیام کرده، با سرعت از مسجد خارج شد و به قصر رفت و درب های قصر را بست.

قیام مسلم بن عقیل

مسلم تا از دستگیری هانی بن عروه و مضروب و محبوس شدن او در قصر دارالاماره با خبر شد دستور داد طرفدارانش جمع شوند و او قیام خود را زودتر از زمان تعیین شده قبلی شروع کرد. با ندای منادیان مسلم، چهار هزار نفر نزد او جمع شدند. سپاه مسلم قصر دارالاماره را محاصره کردند. در داخل قصر فقط پنجاه نفر کنار ابن زیاد ماندند، سی نفر از نگهبانان و بیست نفر از افراد خانواده و نزدیکانش و کار برای او سخت شد. مردم بطرف قصر سنگ پرتاب می کردند و به ابن زیاد و پدرش فحش می دادند. عده ای از طرفدارانش سعی می کردند وارد قصر شوند و به او بپیوندند. ابن زیاد با مکاری ها و دروغگویی ها مردم را فریب می داد و به مجازات های شدید و قتل تهدید می کرد و از آنها می خواست از مخالفت با حکومت یزید خودداری کنند. او عده ای از سران قبائل را مأمور کرد که بین مردم بروند و افراد قبیله خود را از همراهی با مسلم و مخالفت با حکومت بترسانند. او به دروغ به مردم گفت که سپاهی از شام از طرف یزید به طرف کوفه حرکت کرده و به زودی وارد کوفه خواهد شد. تهدیدهای ابن زیاد و سران قبائل طرفدار حکومت و دروغ های او مؤثر واقع شد و به تدریج مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند.

ابن زیاد در سخنان خود به مردمی که قصر را محاصره کرده بودند اعلام کرد کسانی که پراکنده نشوند و به خانه های خود نروند، حقوق آنها از بیت المال قطع خواهد شد و سپاه شام بی گناهان را به جرم گناهکاران و حاضران را بجای غایبان مجازات خواهد کرد.

با پراکنده شدن مردم در اثر تهدید های ابن زیاد و سران قبائل طرفدار او، مسلم تنها ماند و مردم از دور او پراکنده شدند. او آن شب را در خانه یکی از طرفدارانش که بانوی بزرگواری به نام طوعه بود، بسر برد و سرانجام ابن زیاد از محل اختفای مسلم باخبر شد و اول صبح یک گروه هفتاد نفری را برای دستگیری او فرستاد. مسلم وقتی متوجه جریان شد جهت مقابله با آن گروه از خانه بیرون آمد و با آنها به جنگ پرداخت. او با شجاعتی کم نظیر ساعاتی با آن گروه جنگید و بعد از کشتن عده ای از آنها سرانجام مجروح و بازداشت شد.

کلام ایام ـ 260، نگاه آسمانی به عطایای الهی
بخوانید

شجاعتی که از مسلم در آن جنگ نابرابر آشکار شد بسیار شگفت انگیز بود و او به تنهایی و بدون داشتن هیچگونه پشتیبانی به جنگ با سپاه حکومت ادامه داد. حتی جهت دستگیری او وعده امان به او داده شد. او بعد از دستگیری در حالی که به شدت مجروح و تشنه بود با شجاعت و صلابتی کم نظیر در حضور مردم ابن زیاد و یزید بن معاویه را رسوا کرد.

سرانجام مسلم بن عقیل به دستور ابن زیاد کشته شد و سر مبارکش را بریدند و برای یزید فرستادند و بدن شریفش را از بالای بام قصر به زمین انداختند و در کوچه ها گردانیدند.»

حوادث بین راه برای کاروان امام (علیه السلام)

بعد از خروج امام ـ علیه السلام ـ از مکه «عبدالله بن جعفر»پسر عموی آن حضرت و همسرحضرت زینب (سلام الله علیها) نامه ای را بوسیله دو فرزند خود، عون و محمد به آن بزرگوار فرستاد و خطاب به او نوشت قریب به این مضمون: من تو را قسم می دهم به الله که وقتی نامه مرا خواندی از این سفر باز گردی، من برتو نگرانم  و می ترسم تو در این سفر کشته شوی و با کشته شدن تو نور زمین از بین خواهد رفت زیرا تو پرچم هدایت یافتگان و امید مؤمنان هستی! و در خواست می کنم که برای این سفر عجله نکنی و من بعد از این نامه و بدنبال آن به حضور شما خواهم رسید. عبدالله بن جعفر به دو تا فرزند خود دستور داده بود که با امام ـ علیه السلام ـ همراهی کنند

در گیری کاروان حسینی ـ علیه السلام ـ  با سپاه امیر مکه

 بعد از انتشار خبر خروج امام ـ علیه السلام ـ از مکه عمرو بن سعید حاکم مکه گروهی را فرستاد تا مانع حرکت آن کاروان شوند و آنها را به مکه برگردانند، چون با خروج امام ـ علیه السلام ـ نقشه حکومت یزید برای بازداشت یا کشتن آن حضرت در حین مناسک حج خنثی شده بود. فرستادگان امیر مکه با سپاه امام ـ علیه السلام ـ تلاقی کردند و به آن حضرت گفتند: برگرد! کجا می روی؟! امام اعتنائی به آنها نکرد و بین دو گروه در گیری پیش آمد. و همراهان امام  ـ علیه السلام ـ به شدت مقاومت کردند. و فرستادگان حکومت برگشتند و کاروان به راه خود ادامه داد(۳)

تلاش عبدالله بن جعفر برای انصراف امام ـ علیه السلام ـ از سفر

عبدالله بن جعفر ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بعد از نوشتن نامه به امام ـ علیه السلام ـ نزد امیر مکه رفت، و از او خواست نامهِ امانی به امام ـ علیه السلام ـ بنویسد و او را امیدوار کند به برگشتن. امیر مکه نامه ای به امام نوشت و به او اطمینان خاطر داد که خطری متوجه او نخواهد شد و در امان حکومت خواهد بود و به او وعده صله و احسان داد، و آن نامه را بوسیله برادرش یحیی به نزد امام فرستاد. یحیی همراه  عبدالله بن جعفر بطرف امام ـ علیه السلام ـ حرکت کردند.

قابل ذکر است که تلاش عبدالله بن جعفر برای انصراف امام ـ علیه السلام ـ از رفتن بسوی کوفه، با محاسبات عادی انسانی کاری موجّه و قابل تحسین بود. و احتمالاً او از نقشه حکومت یزید برای بازداشت امام حسین ـ علیه السلام ـ در مکه و ضمن اعمال حج خبر نداشت. چون اقدام حکومت یزید در خفاء و در استتار انجام می گرفت. امام ـ علیه السلام ـ ظاهراً فقط وقت خروج ناگهانی از مکه و اصرار برادرش محمد بن حنفیه جهت خود داری از خروج، به نگرانی خود از کشته شدن در شهر مکه و مسجدالحرام اشاره ای کرد. و موضوع اقدام حکومت قابل انتشار در آن شرایط نبود.در هر صورت تلاش عبدالله بن جعفر جهت انصراف امام ـ علیه السلام ـ از سفر عراق رفتاری قابل تحسین بود و او هم با بصیرتی که داشت می دانست که به وعده های اهل کوفه مبنی بر حمایت از امام ـ علیه السلام ـ و همراهی با او نمی شو د اعتماد کرد.

اما تصمیم امام ـ علیه السلام ـ و رفتار او به بصیرتی فوق  عادی ارتباط داشت که اختصاص به مقام عصمت و امامت دارد و خارج از حد بصیرت و محاسبات انسانهای عادی است، حتی دانشمندان و متفکران و صاحبان عقل و بصیرت. یعنی حساب مقام عصمت و امامت حساب دیگری است. و به این موضوع اشاره خواهیم داشت ان شاء الله

ملاقات عبدالله بن جعفر با امام (علیه السلام )

 

عبدالله بن جعفر همراه یحیی برادر امیر مکه به کاروان امام ـ علیه السلام ـ رسیدند و نامه امیر مکه را به او دادند و برای بازگشت آن حضرت خیلی اصرار کردند. امام ـ علیه السلام ـ اعلام کرد که به هیچ وجه از این سفر منصرف نخواهد شد و به راه خود ادامه خواهد داد! و طبق نقلی به آن دو یا عبدالله بن جعفر فرمود که من جدّم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را در خواب دیدم و به من دستوری داد و من مطابق امر او به این سفر می روم ، آن دو گفتند آن خواب چگونه بوده است، امام ـ علیه السلام ـ فرمود در مورد آن صحبت نخواهد کرد. آن دو بعد از مأیوس شدن از انصراف آن حضرت به مکه برگشتند و عبدالله بن جعفر به دو پسرش فرمود: که با امام ـ علیه السلام ـ  همراهی کنند و ملازم او باشند(۴)

رسیدن کاروان حسینی ـ علیه السلام ـ به عراق

کاروان امام ـ علیه السلام ـ که روز هشتم دیحجه از مکه خارج شده بود، منازل بین راه مکه و کوفه را طی می کرد و به عراق نزدیک می شد. خبر حرکت امام حسین ـ علیه السلام ـ بطرف کوفه به اطلاع ابن زیاد ـ لعنه الله ـ امیر جدید کوفه رسید و او سپاهی را تحت نظر رئیس سربازان و نگهبانان خود، حصین بن نمیر مأموریت داد که جاده های منتهی به کوفه را تحت مراقبت و نظارت بگیرند.

نامه امام حسین ـ علیه السلام ـ به اهل کوفه

امام ـ علیه السلام ـ از بین راه نامه ای را توسط «قیس بن مسهرصیداوی» یا «عبدالله بن بقطر» به کوفه فرستاد در این زمان هنوز خبر کشته شدن حضرت مسلم به امام  ـ علیه السلام ـ نرسیده بود. و در آن نامه به اهل کوفه نوشت:

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِىٍّ اِلى اِخْوانِهِ مِنَ الْمُوْمِنینَ وَ الْمُسْلِمینَ، سَلامٌ عَلَیْکُمْ; فَاِنّی اَحْمَدُ اِلَیْکُمُ اللّهَ الَّذِی لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اَمّا بَعْدُ، فَاِنَّ کِتابَ مُسْلِمِ بْنِ عَقیل جایَنِی یُخْبِرُنِی فیهِ بِحُسْنِ رَاْیِکُمْ، وَ اجْتِماعِ مَلَیِکُمْ عَلى نَصْرِنا، وَ الطَّلَبِ بِحَقِّنا، فَسَاَلْتُ اللّهَ اَنْ یُحْسِنَ لَنا الصُّنْعَ، وَ اَنْ یُثیبَکُمْ عَلى ذلِکَ اَعْظَمُ الاَجْرِ، وَ قَدْ شَخَصْتُ اِلَیْکُمْ مِنْ مَکَّهَ یَوْمَ الثُّلَثاءِ لِـثَمـان مَضَیْنَ مِنْ ذِی الْحَجَّهِ یَوْمَ التَّرْوِیَهِ، فَاِذا قَدِمَ عَلَیْکُمْ رَسُولی فَاکْمِشُوا اَمْرَکُمْ وَ جِدُّوا، فَاِنِّی قادِمٌ عَلَیْکُمْ فی اَیّامِی هذِهِ اِنْ شاءَ اللّهُ، وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَهُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ» (۵) یعنی :از حسین بن علی به برادرانش از مؤمنین و مسلمین. سلام بر شما، من خدا را حمد می کنم،همان که معبودی جزء او نیست اما بعد نامه مسلم بن عقیل به من رسید که در آن از حسن نظر شما و اجتماع شما برای یاری ما و گرفتن حق ما خبرداده بود. من از خداوند خواستم که کار ما را نیک گرداند و به شما جهت رفتارتان بهترین پاداش ها را عطا کند و من روز سه شنبه هشتم ذیحجه روز ترویه به سوی شما حرکت کردم. وقتی فرستاده من نزد شما رسید در کار خود کوشش و جدّیت به خرج دهید و بشتابید .و من این روزها نزد شما می آیم و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد»

قیس بن مسهر حامل نامه و پیام امام ـ علیه السلام ـ بطرف کوفه حرکت کرد، و وقتی به قادسیه رسید، ناگهان از طرف حصین بن نمیر باز داشت شد! و او را به نزد ابن زیاد فرستادند. ابن زیاد او را تهدید به قتل کرد و گفت اسم کسانی که نامه برای آنها نوشته شده را باید اظهار کنی و الّاکشته خواهی شد. او از این کار خود داری کرد. ابن زیاد گفت: دست از تو بر نمی دارم مگر بالای منبر بروی و حسین بن علی [علیهما السلام]را سبّ کنی [ناسزا بگوئی] قیس بالای منبر رفت و خدا را حمد کرد و ثنا گفت سپس گفت : ای مردم این حسین بن علی ـ علیهما السلام ـ بهترین خلق خدا و پسر فاطمه دختر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله وسلّم ـ است که بسوی شما می آید و من فرستاده او بسوی شما هستم ، پس او را بپذیرید [بسوی او بروید] سپس ابن زیاد و پدرش را لعن کرد و بر علی بن ابیطالب سلام و درود فرستاد ، پس عبیدالله بن زیاد دستور داد او را گرفتند و از بالای قصر بر زمین انداختند و او کشته شد.(۶)

در بعضی از خبرها قاصد امام ـ علیه السلام ـ و حامل نامه او «عبدالله بن بقطر» ذکر شده، کما اینکه در کلام شیخ هم به آن اشاره ای شد و محتمل است که هر دو بطور جدا از هم چنین مأموریتی پیدا کرده باشند و پایان کار آنها شبیه هم باشد.

رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل به امام (علیه السلام )

وقتی کاروان امام ـ علیه السلام ـ به منزل ثعلبیه رسید، آن حضرت خبر حوادث کوفه و شهادت مسلم را دریافت کرد. شیخ مفید در ارشاد جریانی را نقل کرده است که خلاصه آن چنین است:

روایت شده که عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشعل که هر دو از طایفه بنی اسد بودند،گفته اند که ما وقتی اعمال حج را انجام دادیم با سرعت حرکت کردیم و در راه همّی نداشتیم جزء اینکه به امام حسین ـ علیه السلام ـ برسیم و به او ملحق شویم و ببینیم عاقبت کار او به کجا می کشد. تا اینکه در منزل «زرود» به او رسیدیم، چون به او نزدیک شدیم دیدیم مردی از طرف کوفه می آید، چون امام حسین ـ علیه السلام ـ را دید راه خود را کج کرد و از جاده خارج شد. امام ـ علیه السلام ـ ایستاد گویا می خواست او را ببیند! ما بطرف آن مرد رفتیم تا اوضاع کوفه را از او بپرسیم. وقتی به او رسیدیم گفتیم از چه طایفه ای هستی گفت از بنی اسد، گفتیم ماهم اسدی هستیم و همدیگر را شناختیم ، گفتیم از مردم پشت سرت به ما خبر بده او گفت: من از کوفه خارج نشدم جزء اینکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند دیدم جنازه آنها را در بازار بر روی زمین می کشیدند. ما برگشتیم و خود را به امام حسین ـ علیه السلام ـ رساندیم و با او حرکت کردیم  تا وقت غروب به منزل «ثعلبیه » رسیدیم. وقتی آن حضرت فرود آمد ما نزد او رفتیم و بر او سلام کردیم ، جواب سلام ما را داد. به او عرض کردیم  خدا شما را رحمت کند، نزد ما خبری است ،اگر می خواهید  آشکارا بگوئیم و اگر می خواهید بصورت سّری و در تنهائی عرض کنیم ! آن حضرت نگاهی به ما کرد و نگاهی به اصحابش سپس فرمود: بین ما و اینها پرده ای نیست، عرض کردیم آیا توجه کردی به آن مرد سواره که با او روبرو شدی؟ فرمود بلی و می خواستم از او سؤالی کنم.گفتیم ما این کار را کردیم و شما را از این کار بی نیاز کردیم و او مردی از طایفه ما بود دارای رآی و راستگو و عاقل، و او گفت: از کوفه خارج نشده مگر بعد از کشته شدن مسلم و هانی!

امام ـ علیه السلام ـ به محض شنیدن این خبر گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» رحمت خداوند بر آن دو . و چند بار این کلمات را تکرار کرد. ما خطاب به او عرض کردیم : ما تو را به خداوند سوگند می دهیم ، درباره وجود خودت و اهل بیت خودت از همین مکان برگردی ، چون شما در کوفه ناصر و شیعه ای ندار

الیاس کلانتری

۱۳۹۶/۷/۶

پاورقی ها:

۱ـ ارشاد شیخ مفید، چاپ انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، ج ۲، ص ۳۶

۲ـ کلام ایام – 95، حرکت امام حسین (علیه السلام) به سوی عراق)

      3ـ ارشاد شیخ مفید ص ۶۹

        4ـ همان ، ص ، ۷۰

       5ـ همان ،ص ، ۷۱

۶ـ همان

برچسب ها
دکمه بازگشت به بالا
بستن