کلام ایام تاریخی -۵۶۵ ، ماه مبارک رمضان و مهمانی ملکوتی خدای سبحان

بخش دوازدهم*

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ*

جهت حصول قصد اصلی از نوشتن این مقالات و رسیدن به نتیجه نهائی لازم است «حکمت خلقت انسان» روشن شود و پاسخی برای این پرسش بصورت تفصیلی داده شود. علاوه بر این در زمان ما عده زیادی از انسانها بالخصوص نسل جوان امروزی طالب توضیحاتی در این زمینه هستند. بطوریکه در کلاسهای درسی در مقطع دانشگاهی بارها این سؤال از طرف دانشجویان بعمل آمده و نیاز زیاد آنها به دانستن این موضوع آشکار شده است.

    در جواب این پرسش بعضی از دانشمندان یک جواب مشهوری را عنوان می کنند با استناد به آیه ای از قرآن کریم و می گویند: خدای سبحان جواب این پرسش را در کتاب آسمانی و در آیه ذیل ذکر کرده است، وقتی می فرماید:

«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيعْبُدُونِ» (الذاریات /۵۶) یعنی: من جن و انس را نیافریدم جز اینکه مرا عبادت کنند.

 اما این جواب اجمالی و استناد به آیه کریمه فوق در حالیکه مطلب صحیحی است ، اما ابهام موضوع از ناحیه حداقل ظواهر آن برطرف نمی شود. و سؤال کننده هم می تواند بگوید که خدای بی نیاز و غنی احتیاجی به عبادت بندگانش ندارد. همچنین نظر عده ای از مفسران قرآن که گفته اند: مراد از «عبادت» در این آیه کریمه «عرفان و معرفت خدای سبحان» است! یعنی: مراد از «لیعبدون» در آیه مورد بحث «لیعرفون» است و خدای سبحان مخلوقات را آفریده است تا شناخته شود. خلاصه اینکه حکمت آفرینش انسان و عظمت موضوع شناخته شدن پروردگار عالمیان از ظاهر آیه کریمه – حداقل – برای عده زیادی از انسانها روشن نمی شود و ابهام موضوع باقی
می ماند.

 اما پاسخ قانع کننده برای این سؤال در آیات دیگری از قرآن مجید وجود دارد و آن پاسخ با اندکی «تدبر» در بعضی از آیات روشن می شود. و ما آن پاسخ را با چند مثال توضیح
می دهیم:

    مثال اول: کودک خردسالی را در نظر می گیریم که همراه پدرش به مزرعه ای رفته و شاهد عمل و رفتار پدرش در مزرعه است. او می بیند که پدرش مقداری از دانه های حبوبات را در زمین می پاشد و روی آنها خاک می ریزد. و بعد از چند ساعت کار خسته کننده دست از کار می کشد و بطرف منزل برمی گردد. آن کودک می داند که آنچه در زمین پاشیده شد و زیر خاک پنهان گردید نوعی مواد غذائی است مثل گندم و برنج و نخود و امثال آنها. همچنین او قبلاً مطلع شده که پدرش پول و دارائی اندک خود را پرداخته و آن مقدار گندم و برنج و امثال آنها را خریداری کرده و جهت خریدن آن کالا خود او و افراد خانواده و از جمله خود آن کودک دچار کمبودی شده اند و از دسترسی به بعضی چیزهای مورد علاقه خود آن کودک و دیگر افراد خانواده که مورد نیاز هم بوده است

محروم شده اند و پدر خانواده دارائی اندک خود را صرف خرید آن گندم و برنج و امثال آنها نمود و آنها را هم در زمین پاشید و روی آنها خاک ریخت و با دست خالی به منزل برگشت!

آن کودک در سنین پائین عمر خودش قرار دارد و قبلاً هم به آن مزرعه نرفته بود و از پایان کار پدر و رفتار او اطلاعی نداشت و حکمت کار پدر برای او روشن نبود. لذا رفتار پدر برای او سوال انگیز و مبهم است. اما از دیدگاه عقلا و افراد دیگر خانواده، کار پدر او کاملاً معقول و صحیح است، و اگر آن کودک چند ماه بعد مجدداً  به آن مزرعه برود و ببیند که ده ها کیسه از آن موادی که قبلاً کاشته شد، در مزرعه فراهم شده و یک کیسه گندم در زمین پاشیده شده تبدیل به ده ها کیسه پر شده ، او در آن موقع به حکمت کار پدر در خریدن آن مواد و پاشیدن آنها در زمین مزرعه پی خواهد برد، و لذت زیادی برای او از مشاهده نتایج رفتار پدرش آشکار خواهد شد، بالخصوص وقتی که مازاد آن مواد کاشته شده  فروخته شد و پول زیادی بدست پدرش رسید و اشیاء مورد نیاز او و دیگر اعضای خانواده خریداری شد و امکان کاشتن بیشتری برای سالهای بعد به وجود آمد، و ثروت زیادی برای خانواده فراهم شد، تمام ابهامات ذهنی او در آن زمینه برطرف خواهد شد. و از آن رویداد و رفتار پدر مسرور خواهد گردید.

علت اصلی آن دیدگاه کودکانه علم ناقص به آن پدیده است، یعنی رفتار پدر و امر زراعت.

اجزاء آن رفتار عبارتند از:

  • خریدن مقداری گندم و امثال آن.
  • پرداختن مقداری پول و محرومیت ناشی از آن.
  • آماده کردن قطعه ای از زمین یک مزرعه جهت زراعت.
  • آبیاری مزرعه در چند نوبت با صرف هزینه ای برای خرید آب.
  • رسیدن زمان برداشت محصول و هزینه برداشت.
  • بدست آوردن مقدار زیادی محصول که گاهی ده ها برابر بذر کاشته شده، حتی گاهی حدود یکصد برابر و بلکه بیشتر از آن.
  • محصول به دست آمده خیلی بیشتر از کار یک فرد و نیازهای او حتی یک خانواده است،و میشود با فروختن مقدار زاید بر مصرف و زاید بر میزان مورد نیاز برای زراعت سالها بعد، مالی فراهم شود برای رفع نیاز های دیگر.

اما آن کودک از همه این جهات مختلف فقط نسبت به خریدن بذر و پاشیدن در زمین و برگشت به خانه و در نتیجه از دست رفتن مقداری پول و محرومیت ناشی از آن، علم داشت و در آن علم ناقص هم جائی برای حکمت آن رفتار وجود ندارد.

مثال دوم: فرض می کنیم در یک بیمارستان و بخشی از آن یک عمل جراحی دقیق و با اهمیت زیادی در حال انجام است و فرضاً اعمالی که در آن اتاق عمل توسط چند پزشک و همکاران آنها در حال انجام است. و صحنه آن عمل جراحی از یک تلویزیون مدار بسته در اتاقی بخش می شود. در آن اتاق هم چند کودک خردسال مثلاً سه ساله ،چهار ساله جریان آن عمل جراحی را از تلویزیون تماشا می کنند. در دیدگاه آن چند کودک در آن اتاق عمل یک جریان بسیار ناراحت کننده و ابهام آمیز در حال وقوع است. در آن صورت آن چند کودک چه دیدگاهی و نظری نسبت به حادثه ای که در آن اتاق عمل در جریان است خواهند داشت؟!

در نظر آن چند کودک خردسال، چند نفر که لباس های خاصی هم پوشیده اند و غالباً دهان و صورت خود را هم بسته اند، یک انسان را روی تخت خوابانیده اند و با چاقو ها و قیچی ها بخشی از بدن مثل سینه او را می برند اما در دیدگاه عده از انسانها که در آن اتاق حضور دارند، یک عمل جراحی حیاتبخش و سرور انگیز در حال وقوع است. و آن عمل جراحی جلو مرگ آن بیمار را می گیرد و زندگی او جریان پیدا می کند.آن چند کودک هم بعداً متوجه صورت کامل و حقیقی آن حادثه خواهند شد.

در آن وضعیت در افراد حاضر در آن بخش از آن بیمارستان حداقل سه دیدگاه متفاوت با یکدیگر به وجود خواهد آمد:

۱ – دیدگاه آن چند کودک که حادثه ای بسیار دردناک و ظالمانه و خلاف عقل و عواطف انسانی است و اگر آنها بتوانند جلو آن جریان را بگیرند و یا از دیگران در آن زمینه کمک دریافت کنند، دوست دارند به آن عمل بازدارنده اقدام کنند حداقل عکس العمل آن چند کودک تأسف وتأثر یا گریه است.

۲ – دیدگاه افراد در سنین بالاتر که بجهت مشاغل و مقاصد خود، اعتنائی به آن جریان ندارند و درگیر مشکلات خود هستند و یا حادثه برای آنها عادی شده، لذا هیچ عکس العملی درباره آن ابزار نمی کنند.

۳ – دیدگاه پزشکان و پرستاران و همراهان آن مریض که عمل جراحی روی او انجام می گیرد و تمام تلاش آنها برای موفقیت آن عمل جراحی و ادامه حیات آن مریض است و چه بسا همراهان آن مریض که کارهای دیگر خود را فراموش کرده و مقدار قابل توجهی پول تهیه کرده اند تا هزینه بیمارستان و لوازم مورد نیاز را جهت موفقیت آن عمل و بهبودی کامل آن مریض بپردازند. آنها از آن پزشکان و تیم جراحی تشکر می کنند و محبت و احترام و تحسین خود را نسبت به آنها اعلام می کنند. در مقابل، ان چند کودک انزجار و نفرت خود را نسبت به آنها اظهار می کنند و یا در دل خود پنهان می دارند.

در مورد این مثال هم موضوع شبیه به همان است یعنی: علم ناقص آن چند کودک نسبت به یک عمل جراحی که در آن اتاق عمل یک بیماستان انجام می گیرد.

آن عمل جراحی که ظاهر آن هم بسیار عمل خشن و در جهاتی ناراحت کننده است ، از اجزاء مختلفی تشکیل یافته از جمله:

  • بیماری یک شخص که آرامش او را از بین برده و احتمال دارد به نقص عضوی و ناراحتی های دیگری و حتی مرگ او منتهی شود .
  • تشخیص آن بیماری توسط بعضی از اطباء(پزشکان).
  • تععین زمانی مناسب برای معالجه آن مریض در یک بیمارستان.
  • تهیه مقداری پول برای معالجه و هزینه بیمارستان و پزشکان.
  • تشخیص پزشکی جهت معالجه از طریق یک عمل جراحی.
  • بهبودی کامل بیمار و فراغت از درد بدنی و ناراحتی های ناشی از آن بیماری.

اما آن چند کودک از همه این جهات فقط به بریدن بخشی از بدن یک انسان و درد و ناراحتی ناشی از آن علم دارند. آنها کاری با موضوع بهبودی و رفع بیماری و ادامه زندگی یک مریض معالجه شده و امثال آنها ندارند . بنابراین طبیعی است که از آن حادثه ناراحت شوند.

مثال سوم: کودکی را در نظر می گیریم که در کلاس اول ابتدائی در یک مدرسه مشغول به تحصیل است. او تا چند روز  یا چند ماه اخیر عمده وقت خود را  مشغول بازی بود. و چند روز یا هفته یا چند ماهی است که به مدرسه رفته و تحولی در برنامه زندگی او به وجود آمده. کودک شش ، هفت ساله لازم است با داستان ها و بازی ها و با فنون خاص متناسب با ادراکات خود آموزش ببیند نه با ضوابط و مقررات و آئین نامه و روشهائی که برای سنین فعالیت عقلی معین شده است .

امرونهی عقلانی در آموزشها کودکان مطلوبیت برای آنها ندارد،لذا محدودیت هائی که در مدارس برقرار می شود، لذت اصلی آموزش را در آنها از بین می برد و حالت فرار از کلاسهای درس و مدرسه را در آنها به وجود می آورد.

علاقه شدید دانش آموزان به تعطیلی یک روز، دو روز در ایام برقراری کلاسهای درسی در اثر وقایعی مثل بارش برف زیاد یا رفتن گروهی از دانش آموزان به یک اردو و مسافرت  واستقبال آنها از تعطیلی کلاسها و برنامه های عادی درسی، از ناحیه اصل درس و نامطلوب بودن آن نیست و همچنین از ناحیه لذت بخش بودن اصل تعطیلی کلاسها و مطلوب بودن یک اردو و ماندن یک یا چند شب در یک مکان غیر از مدرسه و برنامه های تفریحی یا آموزشی در آن اردو هم نیست، بلکه لذت اصلی کودکان از تنوعی است که برای آنها به وجود آمده، یعنی نیاز روحی آنها به «تنوع » ناشی از تعطیلی کلاسهای درسی و تغییراتی که در برنامه یکنواخت روزانه پیش آمده، می باشد. لذا اگر یک برنامه تفریحی  و برقراری یک اردو در اثر حوادثی مثل آمدن برف سنگین و امثال آن تعطیل شود و از بین برود، آن تعطیلی برای دانش آموزان نه تنها مطلوبیت و لذتی نخواهد داشت ! بلکه ناراحت کننده هم خواهد بود. این نوع تمایل به تعطیلی برنامه درسی که مورد علاقه شدید دانش آموزان است، ارتباطی به اصل موضوع آموزش و تمایل ذاتی انسانها نسبت به آن ندارد، بلکه عمدتاً مربوط می شود به روشهای متداول در بعضی مدارس و اکثر آنها که در جوامع مختلف به کار بسته می شود.

کلام ایام - 42، شهادت امام موسی بن جعفر علیهما السلام
بخوانید

      در این نوشتار فرصت بحث تفصیلی درباره مطلوبیت علم و آموزش در روح انسانها و مسائل مربوط به روانشناسی آموزشی وجود ندارد و ما فقط بعنوان یک مثال به آن اشاره ای نمودیم و هدف اصلی از ذکر آن اشاره ای به نظامهای آموزشی متداول در جوامع مختلف است و به کار بسته شدن برنامه های آموزشی در مدارس ابتدائی یا تمام دوره تحصیل که توجه لازم در آنها به «روانشناسی کودک» یا بطور کلی «روانشناسی آموزشی» معطوف نشده است و برنامه ریزی ها در آن مدارس شبیه برنامه های آموزشی در پادگانها و مراکز نظامی است. لذا مطلوبیت اصل علم و آموزش و فراگرفتن آموزشها در اثر نامطلوب بودن آن ضوابط خشک یا نامناسب از بین رفته یا کم شده است ! در نتیجه سبب پیدایش روحیه فرار عده ای از دانش آموزان از مدرسه شده است.

   این روحیه متأسفانه به مقاطع بالاتر آموزشی یعنی دانشگاهها هم سرایت کرده است  در نتیجه در بین اکثر دانشجویان هم – حداقل- در بعضی رشته های درسی، روحیه فرار از کلاس درس به وجود آمده و این موضوع برای اساتید دانشگاهها و اولیاء امور آموزشی در مراکز علمی از رفتارهای دانشجویان آشکار می شود و جریانی حزن انگیز است.

    حاصل کلام اینکه: اصل علم و آموزش و مطلوبیت ذاتی آن یک موضوع است، اما نحوه آموزش و نظام برقرار در مدارس در کلاسهای درسی بالخصوص در سال اول تحصیلی و چند سال بعد از آن، موضوعی دیگر، اما این دو موضوع در عده ای از برنامه ها و نظامهای آموزشی با یکدیگر مخلوط می شود و عدم علاقه کودک به ضوابط و آئین نامه ها و برنامه های آموزشی، به عدم علاقه و اشتیاق به اصل علم و آموزش و محیط مقدس تحصیلی و مدارس سرایت کرده است و سبب خسران زیادی در زندگی خود دانش آموزان  ودانشجویان و والدین آنها  و اساتید و دیگران می شود. و سبب پشیمانی شدید در سنین فعالیت های عقلی آنها می گردد. در نتیجه آن سرور و خوشحالی کاذب و زود گذر و توهمی به حزن و اندوه طولانی و بلکه مستمر دائمی تبدیل می شود.

    در این زمینه و در این دیدگاه دانش آموز خردسال کلاسهای ابتدائی، علم ناقصی نسبت به موضوع علم و آموزش و آثار  متایج آن دارند و آن عمدتاً به روش های آموزشی مربوط می شود و نه خود علم و آموزش! اما بعداً منتهی می شود به عدم علاقه به مدرسه و کلاسهای درسی.

      اما این نوع توجه به علم و آموزش و محیط های آموزشی و مدارس و دانشگاهها بین کودکان و جوانان، عمومیت ندارد و در بعضی از نظامهای آموزشی، این روحیه جایگاه مناسبی ندارد و برعکس اشتیاق به علم و مدرسه در آنها متداول و آشکار است. بطوریکه گاهی عده ای از افراد جویای علم – عمدتاً در زمانهای سابق – محل زندگی خود را جهت شرکت در جلسات درسی بعضی از معلمان و اساتید تغییر می دادند و به محل سکونت یک دانشمند و یک استاد می رفتند و آنجا ساکن می شدند و سختی ها و محرومیت های زیادی را تحمل می کردند. پس در رفتار آن عده از افراد جویای علم تضادی آشکار با رفتارهای گروه دیگر مقابل آنها مشاهده می شود لذا نه تنها حالت فرار از مدرسه یا کم توجهی به مراکز علمی و آموزشی در آنها نیست، بلکه اشتیاقی سرورانگیز و لذتی دائمی فضای زندگی آنها را احاطه می کند.

   داستانهای زیادی از اشتیاق عده ای به فرا گرفتن علوم مختلف از دانشمندان و صاحبان علم و فضائل اخلاقی نقل شده است که نشان دهنده ارزش علم و فراگرفتن آن است و اینکه اگر روشهای آموزشی و برنامه های درسی متحول شود و نواقص موجود در آنها از بین برود، در همان کودکان و جوانان دارای روحیه فرار از مدرسه، تمایل به درس و محیط های آموزشی و بلکه گاهی اشتیاق زیاد به وجود خواهد آمد و آن روحیه جایگاه خود را به جدیت در فرا گرفتن علوم و فنون و اخلاق حسنه و لذت حاصل از آنها واگذار خواهد کرد.

    در این زمینه مثالهای زیادی می شود آورد و نمونه های جالبی می شود ذکر کرد و خود من دوست دارم نمونه ای را درباره یکی از دانشمندان مشهور کشور خودمان ذکر کنم و آن اینکه:

   زمانی یک جلسه پرفایده و مطلوبی در منزل فقید سعید استاد محمد تقی جعفری – رضوان الله تعالی علیه – تشکیل می شد و خود حقیر هم در آن جلسات شرکت
می کردم. افراد شرکت کننده در آن جلسات درسی عمدتاً معلمان و عده ای هم از اساتید دانشگاه ها بودند. یک روز برف بسیار سنگینی در تهران باریده بود بطوریکه رفت و آمد در خیابانها با مشکلات زیادی همراه بود. من به خودم گفتم که ارزش درس های استاد جعفری بالاتر از مشکلات ناشی از این برف سنگین است. بالخصوص لازم است ما با رفتار و اعمال خود ارزش علم و درس و تدریس استاد را به یکدیگر نشان بدهیم! بالخصوص که افراد شرکت کننده در جلسه عمدتاً معلمان هستند و رفتارهای آنها و جدیت و روحیه توجه شدید به فراگیری علم از آنها به دانش آموزان و دانشجویان و دیگر معلمان منتقل می شود. پس هرطوری شده لازم است من با بی اعتنائی به این برف سنگین و مشکلات رفت و آمد، در جلسه امروز حتماً شرکت کنم، لذا آماده شدم و خودم را به یک خیابان اصلی پر رفت و آمد رساندم و بطرف منزل استاد حرکت کردم: فاصله منزل ما با منزل استاد خیلی زیاد بود، اما اشتیاق به درس و توجه به وظیفه اخلاقی و تکریم استاد و عوامل دیگری، مشکلات کار را تحت الشعاع قرار داد و من به منزل آموآماستاد رسیدم. به محض ورود به کتابخانه منزل استاد که جلسه درسی در آنجا برقرار می شد، متوجه شدم که جز خود استاد، هیچ کس در آنجا نیست و جلسه درسی مورد نظر برقرار نیست.

     لازم به ذکر است که بعداً متوجه شدم یعنی از کلام خود استاد فهمیدم که ساعت و روز جلسه از ناحیه پیشنهاد بعضی از افراد و قبول استاد، تغییر پیدا کرده است و من از آن جریان بی اطلاع بودم، یعنی عدم شرکت حتی یک نفر، از ناحیه تغییر زمان جلسه درسی بود و من از جریان خبردار نشده بودم.

   با مرحوم استاد وارد بحث و گفتگو شدیم و ایشان از حضور من اظهار خوشحالی کرد و صحبت کشیده شد به موضوع جدّیت در فراگرفتن علم و در بیان خاطراتی از دوره تحصیل خودش، فرمود:

 من در تمام عمر خود فقط یک بار از جلسه درسی غایب بودم و آن وقتی بود که در شهر نجف اشرف جهت فراگیری علوم دینی ساکن بودم که یک روز چند نفر از طلاب علوم دینی که با هم در یک جلسه درسی شرکت می کردیم به من گفتنند جلسه درس امروز تعطیل است و من طبعاً به محل جلسه نرفتم. اما بعداً فهمیدم که آن خبر ساختگی بود و چند نفر از رفقا و همدرسان از روی شوخی و مزاح به دروغ آن مطلب را گفته بودند، و جلسه درس برقرار بود و من در آن جلسه غایب بودم.

    توضیح اینکه وقتی طلبه های هم درس استاد میزان جدیت و نظم او را می دیدند، جهت نوعی شوخی و شیطنت و اینکه او را به غیبت و عدم حضور در جلسه درسی بکشانند، آن خبر را ساخته و به او گفته بودند.

   مرحوم استاد بعد از گفتن آن مطلب با لبخند و تبسم، جریان دیگری را برای من تعریف کرد و گفت یک روز به طرف حجره استادم مرحوم شیخ مرتضی طالقانی رفتم- در حوزه علمیه نجف اشرف – دیدم در حجره بسته است! در زدم استاد از داخل حجره جواب داد. گفتم : جعفری هستم برای درس آمده ام، استاد گفت درس تعطیل است و من گفتم چرا؟ و اگر بخاطر ماه محرم است، از فردا تعطیلی جلسات درسی شروع می شود و امروز که محرم نرسیده است. استاد در حجره را باز کرد و فرمود: درس برای همیشه تعطیل است. من از کلام استاد فهمیدم که او از جریان رحلت خود به من خبر می دهد، یعنی : می خواهد بگوید که ساعات آخر عمرش رسیده و او در حال وداع دنیا و رفتن به سوی آخرت قرار دارد. من گفتم – شبیه این الفاظ – پس استاد ! امروز و در این ساعت درسی به من بده – یعنی بعنوان آخرین درس، مطلبی به من بگو! استاد یک بیت شعر فارسی را بعنوان آخرین درس به من گفت و فرمود:

                                 تا که دستت می رسد شو کارگر                                                                       چون فتی از پای خواهی زد به سر

و مرحوم مرتضی طالقانی – رضوان الله تعالی علیه – در همان روز از دنیا رفت. استاد جعفری در ادامه کلام خود فرمود: که رفتار مرحوم شیخ مرتضی طالقانی در آن حالت که می دانست ساعات آخر عمرش رسید و در حال شروع سفر آخرت و رحلت به عالم دیگر قرار دارد جوری در من اثر گذاشت که هیچ وقت و در تمام عمر خود من ساعتی بی کار نبوده ام و اگر یک وقت از مطالعه و نوشتن کتابها خسته شوم به کار دیگری مشغول می شوم از نوع کمک به همسر و مثلاً شستن ظروف آشپزخانه و جارو کردن منزل و امثال آنها.

تمایل داشتم این سلسله مقالات در این شماره به پایان برسد، بالخصوص که ماه مبارک رمضان مدتی است به پایان رسیده و اکنون روزهای آخر ماه شوال است. اما این تمایل مشکلی را برطرف نکرد و جای یک یا دو مقاله باقی ماند. بالخصوص که این بحث عمومیتی دارد و جهاتی از آن علاوه بر ماه مبارک رمضان به ایام دیگر هم ارتباط می یابد، لذا این بحث در یک یا دو مقاله هم ادامه خواهد یافت. ان شاء الله تعالی.

 

 

دکمه بازگشت به بالا
بستن