گفتارهای قرآنی امام جواد (علیه السلام)

farhangnews_196608-553834-1460950931فصلنامه بیّنات سال بیست و سوم، شماره ۳، پائیز ۱۳۹۵ (سریال۹۱)

امام جواد (علیه السلام) جوانترین شخصیت در بین ائمّه معصومین (علیهم السلام) بود و عمر کوتاهی داشت. آن بزرگوار در سن ۲۵ سالگی در زمان معتصم حاکم عباسی و با دسیسه او به شهادت رسید. و جامعه دینی از برکات علمی و شخصیتی آن حضرت محروم شد. از آن بزرگوار سخنان کمتری در کتب تاریخی و سیره و منابع حدیثی نقل شده است و طبعاً گفتارهای قرآنی او هم- که موضوع مورد بحث در این مقاله است- کمتر خواهد بود. اما در عین حال همان مقدار به یادگار مانده از کلام شریف آن حضرت منشأ برکات عظیمی شده و روش استفاده از کلام خدا را در جهت آشنائی با آن و بهره برداری از آن به پیروان قرآن کریم نشان داده و این مسیر را برای آن ها روشن کرده است.

در این مقاله به ذکر و توضیح بعضی از گفتارهای قرآنی امام جواد (علیه السلام) در چند جهت خواهیم پرداخت و در مجموع جهت رعایت اختصار و در نظر گرفتن موضوع کمیّت حجم نشریه به بحث فشرده ای اکتفا خواهیم کرد.

استناد به آیات قرآن در امر امامت

واقفیه در توجیه عقاید نادرست خود در مورد امامت، تا زمانی در دوره امام رضا (علیه السلام) موضوع نداشتن فرزند آن حضرت را مستمسک خود قرار می دادند و شبهات آن ها در عده ای از شیعیان و پیروان امام رضا (علیه السلام) هم اثر کرده بود، و امام (علیه السلام) به آن ها می فرمود که خداوند به او فرزندی عطا خواهد کرد و آن فرزند جانشین او خواهد بود. اما وقتی فرزند آن حضرت بدنیا آمد و پیشگوئی امام رضا (علیه السلام) تحقّق یافت و در زمان کودکی و نوجوانی او، امام رضا (علیه السلام) از دنیا رفت، عده ای موضوع کودکی و سن کم او را مورد شبهاتی قرار دادند و روی این موضوع و انتشار آن فعالیت می کردند و شبهات آن ها در عده ای اثر می کرد و در نتیجه بعضی ها در مقام تحقیق و بررسی موضوع بر آمدند و بعضی در مقام امتحان امام جواد (علیه السلام) و موقعیت علمی و روشن شدن ابهامات بوجود آمده در امر امامت آن بزرگوار با خود آن حضرت به بحث و گفتگو پرداختند و امام (علیه السلام) در مقام جواب به سؤالات و شبهات به آیاتی از قرآن مجید استناد کردند که به بعضی از آن موارد اشاره ای می کنیم:

علی بن اسباط گفته است: ابو جعفر علیه السلام (امام جواد) را دیدم که به طرف من می آمد، من با دقت او را تحت نظر گرفتم و داشتم به سر و پاهای او نگاه می کردم تا قامت او را برای اصحاب خودمان در مصر نقل کنم، در آن میان که من او را تحت نظر گرفته بودم، او نشست و بعد به من فرمود: ای علی خداوند در امر امامت حجت آورده به مثل آنچه در امر نبوت احتجاج کرده است، پس فرموده:

«وَ آتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً»

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ»

«وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَهً»

پس همانا جایز (روا) است به شخصی در کودکی حکمت داده شود و جایز (روا) است که در چهل سالگی به انسان ]حکمت[ عطا شود.(۱)

امام جواد (علیه السلام) در کلام شریف خود به سه مورد از آیات قرآن در موضوع «نبوت» و تشبیه موضوع «امامت» به آن اشاره کرده است. و آن ها عبارتد از:

الف: «یا یحْیى خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّهٍ وَآتَینَاهُ الْحُکْمَ صَبِیاً» (مریم/۱۲) یعنی: ای یحیی کتاب را با قدرت ]و جدیّت[ بگیر، و او را در کودکی حکم دادیم.

ب: « وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَینَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا وَکَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/۲۲) یعنی: وقتی به نیروی رشد و عقل خود رسید به او حکمی و علمی دادیم و محسنین را این گونه پاداش می دهیم.

ج: «حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَهً» (الأحقاف/۱۵) یعنی: وقتی او ]انسان[ به سن رشد و عقل رسید و به سن چهل سالگی رسید… ظاهراً مراد امام جواد (علیه السلام) از ذکر آیه سوم، روشن کردن زمان رشد کامل عقلی انسان است که در زمان چهل سالگی تحقّق می یابد و مراد اصلی او از همان دو آیه اول و دوم حاصل می شود که یکی در مورد حضرت یحیی (علیه السلام) است که در سن کودکی به او حکم داده شده، و دیگری در مورد حضرت یوسف است که وقتی به سن رشد کامل عقلی رسیده حکمی از طرف خداوند به او عطا شده است.

علامه طباطبائی در آیه اول یعنی آیه ۱۲ سوره مریم گفته است: حکم در این آیه به فهم و عقل و حکمت و معرفت و آداب خدمت و به فراست صادقانه و به نبوت تفسیر شده است، لکن از مثل آیه:

  «وَلَقَدْ آتَینَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ» (الجاثیه/۱۶) و آیه:

«أُولَئِکَ الَّذِینَ آتَینَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ» (الأنعام/۸۹) و آیات دیگر بر می آید که «حکم» غیر از نبوت است و تفسیر حکم به نبوت مناسب و شایسته نیست! همچنین تفسیر آن به آداب خدمت و به فراست صادقه یا به عقل هم درست نیست، چون دلیلی از جهت لفظ و از جهت معنی به چیزی از آن ها وجود ندارد!…(۲)

نظر علامه طباطبائی «رضوان الله تعالی علیه» مستدل است و مستند به آیاتی از قرآن و قابل قبول است، الّا اینکه مراد از حکم در این آیه بی ارتباط به موضوع نبوت نمی تواند باشد! یعنی درست است که در دو آیه مورد استناد ایشان حکم و نبوت هر دو کنار هم ذکر شده اند و بنابراین حکم باید چیزی غیر از نبوت باشد، اما به لحاظ اینکه در این قبیل آیات اعطاء حکم در مورد انبیاء (علیهم السلام) ذکر شده و پس بی ارتباط با موضوع نبوت نمی تواند باشد و می شود گفت: حکم در آیه مورد بحث یعنی آیه ۱۲ سوره مریم مرتبه ای از نبوت است و یا زمینه نبوت و مطلب اخیر یعنی اینکه مراد از حکم زمینه نبوت و یا مقدمه آن باشد و یا حقیقتی شبیه به آن، می تواند مشکل تفسیر آیه را برطرف کند! البته از ادامه کلام علامه هم شبیه به این معنا بر می آید، چون ایشان در ادامه بحث آورده است:

«می توان گفت مراد از حکم، علم به معارف حقّه الهیه و انکشاف چیزی است که تحت پرده های غیب است که از نظرهای عادی پنهان است.(۳)

قابل توجه است که در این روایت ذکری از سؤال راوی از امام (علیه السلام) به میان نیامده یعنی راوی از آن حضرت سؤالی نکرده و خود امام (علیه السلام) به مطلبی که در زوایای ذهن او بوده، اشاره فرموده است.

در روایت دیگری در این زمینه آمده است که علی بن حسّان به امام جواد (علیه السلام) گفته است:

«آقای من مردم نسبت به سنّ اندک شما حالت انکار دارند، او فرمود: چه انکاری دارند در حالیکه آن قول خدای- عزّوجلّ- است، که خداوند به پیامبرش فرمود:

«قُل هٰذِهِ سَبیلی أَدعو إِلَى اللَّهِ عَلىٰ بَصیرَهٍ أَنا وَمَنِ اتَّبَعَنی» بخدا جز علی (علیه السلام) کسی از او ]در آن زمان[ پیروی نکرد، در حالیکه او نه سال داشت و من هم نه سال دارم.(۴)

امام (علیه السلام) در کلام شریف خود جهت رفع مشکل سؤال کننده و کسانی که به سنّ اندک او در موضوع «امامت» اشکال می گرفتند، به آیه ای از قرآن مجید و یک حادثه تاریخی اشاره فرمود! آیه مورد استناد آن حضرت، آیه ۱۰۸ از سوره یوسف است. معنی آیه این است: بگو ]ای پیامبر [این راه من است که با بصیرتی بسوی خدا می خوانم، من، و کسی که از من تبعیت کند. منظور از انکار در این حدیث، ناشناخته بودن موضوع و عدم قبول و تردید داشتن در چیزی و نوعی اعتراض به آن و اشکال کردن در آن است.

حادثه تاریخی هم ایمان آوردن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در سن نوجوانی بود. و پذیرش این ایمان و تأیید حقیقی بودن و خالص بودن آن از طرف خدا و رسول او است. و اینکه ایمان او در سن کودکی و نوجوانی از ناحیه بصیرت کامل او بود.

اینکه فرمود: جز علی (علیه السلام) کسی از او پیروی نکرد، یا مراد از آن این است که زمانی آن حضرت به رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آورد و از او پیروی کرد که کسی ایمان نیاورده بوده و او اولین ایمان آورنده به خدا و رسولش بود. و یا اینکه مراد پیروی آن حضرت از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آورد و از او پیروی کرد که کسی ایمان نیاورده بوده و او اولین ایمان آورنده به خدا و رسولش بود. و یا اینکه مراد پیروی آن حضرت از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از ایمان به او بود. یا مراد نوع پیروی او بود که بطور کامل و خالص و از روی بصیرت کامل بود.

در هر صورت چه مراد از این قسمت از کلام آن باشد که او در آن زمان تنها پیرو حقیقی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود، یعنی در زمانی که ایمان آورد، و یا اینکه ایمان و پیروی او از روی بصیرت کامل و در درجه ای متعالی بود! و یا اینکه برترین و شریفترین مصداق آیه در تبعیت از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) علی (علیه السلام) بود. به هر حال ایمان و تبعیت آن حضرت را خداوند عالم بعنوان ایمان و تبعیت از روی بصیرت تأیید فرموده است. در حالیکه او در آن وقت در سن کودکی و نوجوانی بود.

در کتاب کافی روایت دیگری در این زمینه نقل شده است، سلام بن مستنیر می گوید: از ابو جعفر نقل شده است در مورد آیه ذیل:

«قُل هٰذِهِ سَبیلی أَدعو إِلَى اللَّهِ عَلىٰ بَصیرَهٍ أَنا وَمَنِ اتَّبَعَنی»(۵) فرمود: مراد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و اوصیاء بعدی هستند.

علامه طباطبائی (ره) در بحث روائی مربوط به آیه مورد بحث یعنی آیه ۱۰۸ سوره یوسف و روایت دیگری از امام صادق (علیه السلام) در این زمینه می فرماید: این دو روایت تأیید می کند آنچه را در بیان آیه گفتیم و در معنای آن دو، روایات دیگری هم وجود دارد و شاید ذکر مصداق از باب تطبیق باشد.(۶)

سخنان قرآنی امام جواد (علیه السلام) در ردّ احادیث جعلی

 وقتی مأمون- به هر علت سیاسی- در بین اطرافیان خود اظهار کرد که می خواهد دختر خود را به عقد امام جواد (علیه السلام) در آورد، مورد انتقاد گروهی از بنی عباس قرار گرفت، آن ها با لحنی اعتراض گونه به او گفتند که باز می خواهی خلافت را به آل علی برگردانی؟! یعنی شبیه به رفتاری که در مورد علی بن موسی ]علیهما السلام[ به کار بستی! مأمون علت نارضایتی و اعتراض آن ها را جویا شد، آن ها گفتند این جوان خردسال است، حداقل صبر کنید تا سن او بالا برود و علم دین را فرا بگیرد.

مأمون به آن ها گفت: شما این خاندان را نمی شناسید! و به موقعیت علمی خاص آن ها اشاره کرد و پیشنهاد کرد که آن بزرگوار را بیازمایند تا به موقعیت علمی او پی ببرند. آن ها از بین دانشمندان «یحیی بن اکثم» را انتخاب کردند. مأمون دستور داد جلسه ای تشکیل شود و بحث و گفتگوی بین آن حضرت و یحیی بن اکثم برقرار شود. در مجلسی که تشکیل شد موقعیت علمی فوق عادی امام (علیه السلام) در سن کودکی آشکار شد بطوریکه دهان معترضین به تصمیم مأمون بسته شد و یحیی بن اکثم دانشمند منتخب آن ها در برابر امام و علم او احساس حقارت کرد. این جریان و تفصیل آن چون خارج از موضوع این مقاله است، ما از بیان آن خودداری می کنیم و امیدواریم در مقالات دیگر در این ویژه نامه اصل آن جریان و تفصیل آن بیان شود.

یحیی بن اکثم که بعد از آن جلسه در مقابل عظمت مقام علمی امام (علیه السلام) احساس حقارت می کرد، در مجلس دیگری با آن حضرت وارد بحث و گفتگوی دیگری شد و تعدادی از احادیث جعلی را در مدح خلفاء مطرح کرد و خواست امام (علیه السلام) را در مضیقه ای قرار بدهد و به تصور خودش از جلالت و محبوبیت او بکاهد و او را به نحوی عاجز کند! و یا به هر منظور دیگری! خطاب به آن حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه می گوئی در مورد خبری که نقل شده که جبرئیل (علیه السلام) به رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل شد و گفت: یا محمّد خداوند- عزّوجلّ- بر شما سلام می فرستد و می گوید: از ابوبکر سؤال کن که آیا از من راضی است؟! من از او راضی هستم. امام جواد (علیه السلام) فرمود: من قصد انکار فضل ابوبکر را ندارم، اما بر صاحب این خبر واجب (لازم) است خبری را که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این زمینه در «حجه الوداع» فرمود در نظر بگیرد، او فرمود: «کسانی که به من دروغ می بندند زیاد شده اند و بعداً هم زیاد خواهند شد. پس هر کس عمداً بر من دروغ ببندد، جایگاهش آتش جهنم خواهد بود. پس هر گاه حدیثی از من برای شما نقل شد، آن را بر کتاب خدا و سنت من عرضه کنید، پس آنچه را مطابق کتاب خدا و سنت من بود بپذیرید، و آنچه را مخالف کتاب خدا و سنت من بود، رها کنید.(۷) این خبر موافق کتاب خدا نیست. زیرا خداوند فرمود:

«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» (ق/۱۶) آیا خوشنودی یا سخط ابوبکر برای خدا پنهان است تا آن را ]از پیامبرش[ بپرسد؟ این محال است در عقول. امام جواد (علیه السلام)  قبل از بیان نظر خود در مورد آن خبر ساختگی متذکر معیاری برای سنجش اخبار و احادیث نقل شده از وجود مبارک رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می شود و آن معیار عبارت است از کتاب خدا و صورت تجلّی یافته معارف آن در سنت شریف آن حضرت. و اینکه آنچه از پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده باید در ترازوی قرآن و سنت مورد بررسی و ارزیابی قرار بگیرد و در صورت موافقت با قرآن و سنت معتبر و حقیقی تلقّی شود و در غیر این صورت باید رد شود.

طبعاً کسی می تواند این بررسی را انجام دهد که با قرآن آشنا باشد و تمامی آیات آن در ذهنش حاضر باشد. به دلیل اینکه لازمه علم به موافقت یک خبر با قرآن و یا مخالفت با آن بدون حضور تمامی آیات در ذهن یک شخص و توجه به اجزاء آیات و معانی دقیق کلمات و عبارات آن ها امکان پذیر نیست. تازه این بررسی و تطبیق در مورد ظواهر و الفاظ آیات و معانی لفظی آن ها مورد نظر است و الّا مطابقت یک مطلب و یک خبر با معانی دقیق غیر لفظی یعنی«معانی مفهومی» و معانی باطنی آیات، فوق حدّ احاطه علمی انسان های عادی است و فقط در حیطه قدرت علمی و ادراکی ذوات مقدسه معصومین (علیهم السلام) قرار دارد.

ما چگونگی تطبیق احادیث به آیات قرآن و سنت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نحوه بهره برداری از این معیار علمی قرآنی را بعد از بیان محاوره امام جواد (علیه السلام) یحیی بن اکثم مورد بحث قرار می دهیم و در این قسمت از بحث به بیان بقیه این مناظره ادامه می دهیم:

اینکه امام (علیه السلام) در پاسخ سؤال یحیی بن اکثم در مورد آن خبر ساختگی فرمود: من منکر فضل ابوبکر نیستم! ظاهراً منظورش این بود که بهانه را از دست یحیی بگیرد و مانع بهره برداری او در مسیر اهداف غیر صادقانه اش باشد، چون از سخنان او بر می آید که قصدش دانستن این موضوع نبود که خبر نقل شده مورد نظر درست است یا نه، بلکه او می خواست برای امام (علیه السلام) گرفتاری و مشکل ایجاد کند و وجهه علمی و اخلاقی و شخصیتی او را مخدوش کند، و آن حضرت با گفتن مطلب مورد نظر مشکل را برطرف کرد. و الّا در آن مجلس فضیلتی برای ابوبکر مطرح نبود و بحث سر یک خبر دروغین بود که امام (علیه السلام) دروغ بودن آن را ثابت کرد.

یحیی بن اکثم در ادامه سخنان خود گفت: نقل شده است که مَثَل ابوبکر و عمر در زمین مانند مَثَل جبرئیل و میکائیل در آسمان است! امام فرمود: این مطلب هم باید مورد دقت و بررسی قرار بگیرد، چون جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرّب خداوند هستند و هرگز عصیانی از آن ها سر نزده است و لحظه ای از طاعت خدا خارج نشده اند، در حالیکه آن دو نفر اکثر ایام عمر خود را در شرک به سر بردند، پس محال است که چنین تشبیهی در مورد آن دو انجام بگیرد یعنی خدا و یا پیامبرش محال است که آن دو را که بیشتر عمر خود را در شرک گذرانده اند، به دو تا فرشته مقرّب تشبیه کند.

یحیی گفت: نقل شده است که آن دو سرور پیران اهل بهشت هستند، شما در مورد این خبر چه می گویید؟، آن حضرت فرمود: این خبر هم ایضاً محال است! یعنی محال است که درست باشد و بلکه جعلی است، چون اهل بهشت تماماً جوان هستند و در بین آن ها شخص پیری نخواهد بود، -که ابوبکر و عمر سرور آن ها باشند- امام (علیه السلام) فرمود: این خبر را بنی امیّه جعل کرده اند، در مقابل خبری که پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره حسن و حسین ]علیهما السلام[ فرمود به اینکه آن دو، سرور جوانان اهل بهشت هستند.

یحیی گفت: نقل شده است که عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است! امام (علیه السلام) فرمود: این هم محال است، چون در بهشت ملائکه مقرّب خداوند و آدم و محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و جمیع انبیاء و مرسلین قرار دارد، چطور می شود که بهشت با نور آن ها روشن نشود و با نور عمر روشن شود؟!

یحیی گفت: روایت شده که «سکینه» به زبان عمر سخن می گوید! (ظاهراً مراد این است که آنچه عمر می گوید از زبان فرشته است)

امام (علیه السلام) فرمود من منکر فضل عمر نیستم، یعنی در مقام انکار فضل او نیستم.(۸) ولکن ابوبکر که از عمر افضل بود، در عین حال او بالای منبر گفت من شیطانی دارم که مرا می فریبد و از راه منحرف می کند، و وقتی دیدید من منحرف شدم مانع انحراف من بشوید و مرا تثبیت کنید.

یحیی گفت: نقل شده است که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: اگر من به نبوت مبعوث نمی شدم، حتماً عمر مبعوث می شد! امام (علیه السلام) فرمود: کتاب خدا صادق تر از این حدیث است. خداوند در کتابش می فرماید:

«وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیینَ مِیثَاقَهُمْ وَمِنْکَ وَمِنْ نُوحٍ» (الأحزاب/۷)، همانا خداوند از پیامبران پیمان برای نبوت گرفته است، چگونه ممکن است که پیمانش را تبدیل کند؟! هیچ یک از پیامبران یک لحظه شرک نورزیدند، چگونه ممکن است که به نبوت مبعوث شود کسی که اکثر ایام عمرش در حال شرک به خداوند به سر برده است. و رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: من پیامبر شدم ]در عالم قبل از دنیا[ در حالیکه آدم بین روح و جسم بود، ]یعنی بطور کامل آفریده نشده بود[

 یحیی گفت: نقل شده است که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: هیچ وقت وحی از من حبس نشد، جز اینکه گمان کردم به آل خطاب نازل شده است. (یعنی تصور کردم که نبوت از من به عمر منتقل شده است) امام (علیه السلام) فرمود: این هم محال است، به جهت اینکه جایز نیست که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در نبوت خود شک کند خداوند فرمود:

  «اللَّهُ یصْطَفِی مِنَ الْمَلَائِکَهِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ» (الحج/۷۵) پس چگونه ممکن است که نبوت منتقل شود از کسی که خداوند او را برگزیده و خالص کرده برای خودش، به کسی که نسبت به او مشرک بوده است.

یحیی گفت: روایت شده است که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: اگر عذاب نازل می شد، جز عمر کسی از آن نجات نمی یافت. امام (علیه السلام) فرمود: این هم ایضاً محال است، خداوند- تعالی- می فرماید:

«وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ وَمَا کَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یسْتَغْفِرُونَ» (الأنفال/۳۳) پس خدای سبحان خبر داده است که مردم را عذاب نکند مادام که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بین آن ها است و همچنین مادام که آن ها از خدای تعالی استغفار می کنند، آن ها را عذاب نخواهد کرد!

قبل از بحث در مورد نحوه استفاده امام جواد (علیه السلام) از آیات قرآن در این محاوره و توضیح نکات دقیق موضوع به چند نکته در خصوص موضوع مورد بحث اشاره ای می کنیم و آن اینکه: امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) هم در یکی از خطبه های خود به موضوع جعل حدیث از زبان پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) اشاره ای فرموده و نقل کنندگان حدیث از آن بزرگوار را به چهار گروه تقسیم کرده و روش کار این چهار گروه و روش برخورده با آن ها و نحوه استفاده از سخنان آن ها و یا مقابله با آن ها را روشن ساخته است. آن بزرگوار فرمود:

«إِنّ فِی أَیْدِی النّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ کَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهَماً. وَ قَدْ کُذِبَ عَلَی رَسُولِ اللّهِ ص عَلَی عَهْدِهِ حَتّی قَامَ خَطِیباً فَقَالَ أَیّهَا النّاسُ قَدْ کَثُرَتْ عَلَیّ الْکَذّابَهُ فَمَنْ کَذَبَ عَلَیّ مُتَعَمّداً فَلْیَتَبَوّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ»(۹) یعنی: اخباری که در دست مردم قرار گرفته است، تشکیل یافته از حق و باطل و راست و دروغ و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه و مستند به حافظه راستین و توهمی!، در زمان پیامبر خدا- (صلّی الله علیه و آله و سلّم)  احادیث دروغی به او نسبت دادند، تا آنکه آن حضرت بین مردم بر خواندن خطبه ای برخاست و فرمود: «هر کس عمداً به من دروغی نسبت بدهد، جایگاه او آتش جهنم خواهد بود» امام (علیه السلام) بعد از این مقدمه اوصاف راویان حدیث را در چند گروه بیان کرده و راه و روش درست مواجهه با آن ها را ذکر کرده است.

اصل این موضوع یعنی عرضه احادیث و هر عقیده دینی به کتاب خدا و قبول آن در صورت موافقت با کتاب خدا و ردّ آن در صورتی که مخالف کتاب خدا باشد، با بیان دیگری هم از وجود مبارک رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)  نقل شده است. آن حضرت فرمود:

«إِنّ عَلَى کُلّ حَقّ‏ٍ حَقِیقَهً وَ عَلَى کُلّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللّهِ فَدَعُوهُ‏»(۱۰) یعنی برای هر حقی حقیقتی وجود دارد و برای هر امر درستی نوری موجود است. پس آنچه را موافق قرآن است اخذ کنید و آنچه را مخالف کتاب خداست رها کنید.

از امام صادق (علیه السلام) هم نقل شده است که فرمود:

«کُلُّ شَیْ ءٍ مَرْدُودٌ إِلَی الْکِتَابِ وَ السُّنَّهِ وَ کُلُّ حَدِیثٍ لَا یُوَافِقُ کِتَابَ الله فَهُوَ زُخْرُفٌ»(۱۱) یعنی هر چیزی باید به کتاب خدا و سنت ]رسول خدا- صلّی الله علیه و آله و سلّم[ عرضه شود و هر حدیثی که موافق کتاب خدا نباشد، حقیقتی ندارد.

باز از طریق دیگری از آن حضرت نقل شده است که فرمود:

«مَا لَمْ یُوَافِقْ مِنَ الْحَدِیثِ الْقُرْآنَ فَهُوَ زُخْرُفٌ»(۱۲) یعنی هر حدیثی موافق قرآن نباشد، حقیقت ندارد.

در روایت دیگری از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:

«خَطَبَ النَّبِی صلی الله علیه و آله و سلم بِمِنًی فَقَالَ: «أَیُّهَا النَّاسُ مَا جَاءَکُمْ عَنِّی یُوَافِقُ کِتَابَ الله فَأَنَا قُلْتُهُ وَ مَا جَاءَکُمْ یُخَالِفُ کِتَابَ الله فَلَمْ أَقُلْهُ»(۱۳) یعنی پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مِنی برای مردم خطبه خواند و فرمود: ای مردم آنچه از طرف ]من و بنام[ من به شما رسید اگر موافق کتاب خدا بود، آن را من گفته ام و اگر مخالف کتاب خدا بود آن را من نگفته ام.

از مجموع کلام امام جواد (علیه السلام) در محاوره با یحیی بن اکثم و احادیث دیگر نقل شده از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و امامان دیگر (علیهم السلام) بر می آید وسیله سنجش صحت یک حدیث و حقیقی بودن آن بطور قطع موافقت با آیات قرآن است و همچنین هر عقیده و مطلب دیگر دینی حتی اگر به صورت حدیث صریح و روشنی از معصومین (علیهم السلام) نقل نشده باشد بلکه بطور ضمنی از مجموع معارف دینی حاصل شود.

امام جواد (علیه السلام) هم این معیار تعیین شده و اعلام شده از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در بحث و گفتگو با یحیی بن اکثم معرفی کرد و آن را در ردّ و ابطال خبرهای ساختگی و دروغین به کار برد.

روش استفاده از قرآن در بررسی احادیث و معارف دینی

از روش برخورد امام جواد (علیه السلام) در بحث و گفتگو با یحیی بن اکثم فواید عظیمی حاصل می شود و این روش مشتمل بر نکات دقیقی در بهره برداری از قرآن است و اینکه بعضی از معارف قرآن کریم در نوعی استتار و محجوبیت قرار گرفته است تا جائی که حتی دانشمندان جامعه دینی هم به آن ها توجهی نداشته اند. در این مقاله ما به ذکر و توضیح بعضی از آن ها اکتفا می کنیم:

۱-ذکر جریان نبوت حضرت عیسی (علیه السلام) و تکلّم او در همان ساعات اولیه تولد حتماً دارای حکمتی می باشد، و لازم است این حکمت شناسائی شود و مورد توجه قرار بگیرد و از آن بهره برداری شود. و همچنین ذکر این موضوع که به حضرت یحیی (علیه السلام) در حالی که در سنین کودکی بود، حکمت عطا شد، بطوریکه در اول این مقاله در استدلال امام جواد (علیه السلام) برای امامت خود به آن آیه استناد شد.

آیا منظور از ذکر آن جریان ایجاد توجه در انسان ها به این موضوع است که علم حجت های پروردگار عالم از نوع علم اکتسابی عادی و متعارف نیست و بلکه از طریق وحی به آن ها عطا شده! بنابراین آن علم قابل مقایسه با علوم دیگر نیست و همچنین انسان ها علاوه بر علم عادی اکتسابی دانشمندان، به علم خدا که از طریق وحی به پیامبران و امامان عطا می شود، احتیاج دارند، و اگر سراغ صاحبان آن نوع علم یعنی پیامبران خدا و امامان معصوم (سلام الله علیهم اجمعین) نروند از مراتب عظیمی از رحمت خدا محروم خواهند شد. این موضوع با وجود اهمیت زیاد آن غالباً مورد بی توجهی قرار گرفته است، هم در زمان نزول قرآن و هم در زمان های بعدی و حتی زمان ما. تا جائی که دانشمند مشهوری به نام یحیی بن اکثم در زمان امامت امام جواد (علیه السلام) که بیشتر از دویست سال از ظهور دین توحیدی و بعثت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نزول قرآن گذاشته بود! چه یحیی بن اکثم و چه دانشمندان آن عصر به موقعیت خاص علمی امام جواد (علیه السلام) در مقام امامت توجهی نداشتند و تصور می کردند که چون آن حضرت در سنین پائین عمر قرار دارد و بر حسب ظاهر کودک یا نوجوانی بیش نیست، پس علم کامل به کتاب خدا و معارف دینی نخواهد داشت و تصور می کردند که می توانند در بحث و گفتگوی علمی بر او غلبه کنند. حتی یحیی بعد از آن مجلس مناظره اولی و شکست حقارت آمیز در مقابل مباحث علمی مطرح شده از طرف امام جواد (علیه السلام) باز هم در مجلس دیگری به بحث و مناظره با امام (علیه السلام) اقدام کرد و با عنوان کردن چند حدیث جعلی خواست ان بزرگوار را در تنگنائی قرار دهد و وجهه علمی او را مخدوش کند که با بیانات علمی امام و ابطال نظریاتش و استدلال های قرآنی و عقلی آن حضرت مفتضح شد.

کلام ایام - 234، شهادت امام جواد (علیه السلام)
بخوانید

شاید کسی بگوید او به موضوع امامت آن حضرت ایمان نداشت و آن عقیده ای را که شیعیان برای مقام امامت در نظر دارند، او قبول نداشت! در پاسخ به این شبهه عرض می کنیم، ایمان نداشتن یک دانشمند دینی- نه عده ای بی اطلاع و جاهل به حقایق معارف دین توحیدی- به موضوع امامت، جنبه سیاسی دارد و به عوامل خاصی مرتبط می باشد، اما جهت علمی آن حداقل برای دانشمندان علوم دینی روشن است! طبعاً خود شخص مأمون هم مایل نبود موضوع امامت وجود مبارک امام رضا و امام جواد (علیهما السلام) مورد توجه قرار بگیرد، و جهت اهداف سیاسی آن دو بزرگوار را در ایام حکومت خود مورد تعظیم و احترام خاص خود قرار می داد، اما از بُعد علمی موقعیت خاص آن ها را در امر امامت در نظر می گرفت و سؤالات علمی خود را از آن ها می پرسید و موقعیت علمی خاص آن ها و سایر امامان معصوم (علیهم السلام) را در نظر داشت و حتی به دیگران گوشزد می کرد. تا جائی که او در مورد امامت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و حق خلافت او، با دانشمندان اهل سنت بحث و گفتگو و مناظراتی برقرار می کرد و در این بحث و گفتگوها در این زمینه به آن ها غلبه می کرد.

بطوریکه مأمون وقتی تصمیم خود را در امر ازدواج دخترش با امام جواد (علیه السلام) با بزرگان بنی عباس در میان گذاشت و مورد اعتراض آن ها قرار گرفت و آن ها گفتند که او کودک است و عالم به معارف دین خدا نیست!!! او گفت: من این نوجوان را بیشتر از شما می شناسم! او از خاندانی است که علمشان را از طریق الهام ]نوعی وحی[ از خداوند دریافت می کنند و آباء او دائماً در علم دین و ادب غنی بوده اند، و اگر خواستید او را امتحان کنید. یعنی مأمون به موقعیت خاص امامان معصوم از جمله امام جواد (علیهم السلام) اعتراف داشت.

پیروان دین توحیدی به شناختن مقام علمی خاص رهبران آسمانی، اعم از پیامبران و رسولان و امامان معصوم (علیهم السلام) احتیاج دارند، تا از آن مرتبه از علوم که از طریق وحی به حجت های پروردگار عالم رسیده بهره مند شوند. اما متأسفانه این موضوع با وجود اهمیت خاص آن، غالباً در طول تاریخ جامعه دینی مورد بی توجهی قرار گرفته و این بی توجهی موجب محرومیت گروه های عظیمی از انسان ها از آن نوع علم گردیده است. و فقط گروه اندکی از پیروان دین توحیدی، اعم از دانشمندان و افراد عادی به این موضوع توجه کرده اند.

در زمان ما هم اگر توجه لازم به این موضوع یعنی موقعیت خاص علمی رهبران آسمانی و نوع علم آن ها و سخنان و رفتارهای نقل شده از آن ها، معطوف شود، جریان عظیمی از علم خدا در فضای زندگی انسان ها به راه خواهد افتاد و تحوّل عظیمی در جهات مختلفی از زندگی آن ها بوجود خواهد آمد.

در قرآن مجید داستانی ذکر شده است در مورد حضرت سلیمان، پیامبر خدا (علیه السلام) و پادشاه منطقه «سبأ» که زنی بود. وقتی آن زن جهت ملاقات با حضرت سلیمان و تحقیق این موضوع که او یک پیامبر است یا یک پادشاه! همراه وزرا و مشاورانش بسوی سلیمان (علیه السلام) حرکت کرد، حضرت سلیمان از این جریان خبردار شد، خطاب به اهل مجلس خود گفت: کدام یک از شما می تواند تخت سلطنتی او را قبل از خودش به اینجا بیاورد؟، حضرت سلیمان جهت ارائه معجزه ای برای او این کار را لازم دانست، بلکه او ایمان بیاورد و وارد حوزه دین خدا بشود. یک از کسانی که نزد سلیمان بودند گفت: من در یک چشم به هم زدن این تخت را می آورم! و در همان حال حضرت سلیمان دید آن تخت در کنار او قرار دارد. خداوند این جریان را در قرآن ذکر کرده و می فرماید:

  «قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِی کَرِیمٌ» (النمل/۴۰) یعنی کسیکه علمی از کتاب نزدش بود گفت من آن را می آورم قبل از آنکه تو چشم به هم بزنی، پس وقتی که آن تخت را در نزد خودش دید، گفت این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که شکر می کنم یا به آن بی اعتنایی می کنم و کسی که شکر کند برای خودش شکر کرده است و کسی که کفر بورزد، پروردگار من غنی و کریم است.

آوردن یک تخت که یک شیء جسمانی است از نقطه ای از زمین به نقطه دیگری که فاصله زیادی بین آن ها هست در یک چشم بهم زدن احتیاج به یک قدرت فوق عادی دارد و کار یک انسان عادی نیست. از نظر قرآن آن شخص دارای علم خاصی از کتاب بود، و آن قدرت فوق عادی از آن علم نشأت گرفته بود. طبعاً نقل این داستان در قرآن که در زمان های قبلی حادث شده بود، حکمتی دارد. همچنان که کار حضرت سلیمان حکمتی داشت و یک جهت از حکمت بکار رفته در این حادثه شناخته شدن موقعیت و علم و قدرت جانشین حضرت سلیمان بود. توضیح اینکه شخص مورد نظر بر حسب روایات دینی «آصف بن برخیا» وزیر و جانشین حضرت سلیمان بود و او خواست با این کار موقعیت جانشینش شناخته شود.

آیا نقل این داستان در قرآن نمی تواند به این منظور باشد که انسان ها بدانند علاوه بر علوم جریان یافته عادی در فضای زندگی آن ها علم دیگری هم وجود دارد! و آن علم به رهبران آسمانی عطا می شود! و انسان ها می توانند از صاحبان آن نوع علم فوق عادی، بهره مند شوند و اینکه جلوه هائی از آن نوع علم در سیره و کلام ذوات مقدسه معصومین (علیهم السلام) قرار دارد!!!

۲-امام جواد (علیه السلام) در جریان مناظره یحیی بن اکثم با او، معیاری را برای سنجش خبرها یعنی احادیث صحیح و حقیقی از جعلیات معرفی کرد، و آن معیار را از کلام رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرد. معیار دیگری هم در کلام آن حضرت قرار دارد و آن عبارت است از «سنت» یعنی رفتارها و سخنان و روش زندگی پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امام (علیه السلام)در مقام ابطال سخنان یحیی و اعلام جعلی بودن آن ها به هر دو معیار استناد فرمود.

در احادیثی که در این زمینه نقل شده- که بعضی از آن ها هم در این مقاله ذکر شد- در مواردی فقط «قرآن مجید» و موافقت یک خبر با آن مورد توجه قرار گرفته و گاهی به «سنت» هم اشاره شده است،  از بررسی اصل این موضوع در آیات قرآن و احادیث معصومین (علیهم السلام) بر می آید که هر دو جهت موضوع صحیح است یعنی می شود تنها قرآن کریم بعنوان معیاری برای سنجش احادیث نقل شده معرفی شود و همچنین می شود علاوه بر قرآن، سنت پیامبر اکرم ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) معیار دیگری در نظر گرفته شود، چون سنت آن حضرت تجلی و ظهوری از آیات قرآن است، یعنی می شود در مقام ذکر اجمالی موضوع و اصل آن فقط قرآن مجید را نام برد و اما در بیان تفصیلی آن سنت را هم ذکر کرد. یعنی قرآن مجید و سنت رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) در حقیقت جدا از هم و بی ارتباط با هم نیستند؛ بلکه سنت آن حضرت تجلی مراتبی از حقایق قرآن مجید است.

برای اثبات این موضوع خداوند می فرماید:

«أَطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَاللَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»(المجادله/۱۳) در این آیه و آیات دیگر در قرآن اطاعت رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) در کنار اطاعت الله ذکر شده و مؤمنان موظف شده اند همچنانکه از الله اطاعت می کنند از رسول او هم اطاعت کنند. بطورکلی تمامی آیاتی که برای اطاعت از خداوند و رسولش در آنها سفارش شده مبیّن این نکته می باشند که سنت رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) مثل آیات قرآن لازم است مورد پیروی قرار بگیرد. حاصل بحث اینکه اطاعت از الله یعنی عمل به آیات قرآن و اطاعت از رسول یعنی عمل به سنت آن حضرت.

 

ب: «وَأَقِیمُوا الصَّلَاهَ وَآتُوا الزَّکَاهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»(النور/۵۶) در این آیه دستور به اقامه صلاه و پرداختن زکات و اطاعت از رسول، صادر شده است و اشاره ای به اطاعت از الله در آن نیست، بطور قطع اطاعت از الله برای مؤمنان در اصل واجب است و بطور مکرر در آیات قرآنی ذکر شده است، اما در این آیه و بعضی از آیات دیگر به ذکر اطاعت از رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) اکتفا شده است و این موضوع بطور ضمنی مطلب مورد ادعا را ثابت می کند و آن اینکه اطاعت از الله و اطاعت از رسول او در اصل یک حقیقت است. قابل توجه است که چند آیه قبل در همین سوره نور آمده است:

« قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَیهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَیکُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ»(النور/۵۴) یعنی: بگو اطاعت کنید از الله و اطاعت کنید از پیامبر، پس اگر روی برگرداندید، بر عهده او است فقط آنچه تکلیف شده و بر عهده شما است آنچه به آن موظف شده اید و اگر از او اطاعت کنید، هدایت می یابید و بر عهده رسول جز ابلاغ آشکار ] مأموریتی [ نیست. یعنی در این آیه اطاعت از الله و اطاعت از رسول، هر دو سفارش شده؛ اما در آیه ۵۶ همین سوره – که پیش تر ذکر شد – فقط اشاره به اطاعت از رسول شده است.

باز قابل توجه است که در این آیه – آیه ۵۴ – فرمود: « وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا » یعنی اگر از او اطاعت کردید، هدایت می یابید. در این بخش از آیه، اطاعت رسول عامل هدایت معرفی شده است؛ یعنی ضمیر در کلمه « تُطِیعُوهُ » به رسول بر می گردد، این مطلب از ظاهر آیه و قرائن موجود در آن بر می آید. در این صورت حجیت سنت رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) مورد توجه قرار گرفته است، در عین حال که حجیت اطاعت از قرآن هم در اول آیه بلحاظ امر به اطاعت از الله ذکر شده است. و اگر کسی بگوید در این کلمه ضمیر به خدا بر می گردد و مراد اطاعت از خداوند است، باز هم مطلب مورد ادعا اثبات می شود، چون در آن صورت اطاعت از رسول هم اطاعت خداوند تلقی شده، یعنی بعد از تصریح به اطاعت از رسول، موضوع در مجموع و یکجا اظاعت از الله تلقی شده است.

ج: «مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَمَنْ تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیهِمْ حَفِیظًا»(النساء/۸۰) یعنی هر کس از پیامبر اطاعت کند، در حقیقت خدا را اطاعت کرده است و هر کس روی گردان شود، ما تو را بر آنها نگهبان قرار ندادیم. مراد این است که مسئولیت عدم اطاعت آنها از الله و رسول او دیگر بر عهده تو نیست. در این آیه با صراحت کامل اطاعت از رسول خدا، همان اطاعت از خود او تلقی شده است. یعنی همان مطلب مذکور در آیه قبلی اینجا به صراحت ثابت می شود و نتیجه آن عبارت است از حجیت سنت رسول بطور قطعی و آشکار. پس سنت آن حضرت هم معیاری است برای سنجش احادیث نقل شده از پیامبر خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) و روشن شدن صحت یا ساختگی بودن آنها.

در زمینه معیار قرار دادن قرآن مجید و سنت رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) و استناد به آن دو و احتجاج با آیات قرآن مطلبی از امیرالمؤمنین علی ( علیه السلام ) نقل شده است که در این زمینه لازم به ذکر است و آن اینکه آن حضرت در جریان مقابله با خوارج وقتی ابن عباس را جهت مذاکره با آنها فرستاد به او فرمود: « لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یَقُولُونَ وَ لَکِنْ حاججهم ]خَاصِمْهُمْ[ بِالسُّنَّهِ فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً»(۱۴)

یعنی با آنها ( خوارج ) با قرآن مجادله و مخاصمه مکن! زیرا قرآن دارای وجوهی است، تو خواهی گفت و آنها هم خواهند گفت! بلکه با آنها با سنت احتجاج کن! چون راه فراری از آن نخواهند داشت. قابل توجه است که امیرالمؤمنین، ابن عباس را از مخاصمه بوسیله «قرآن» با خوارج نهی می کند و در مقابل او را سفارش می کند که بوسیله «سنت» با آنها احتجاج کند! علت این سفارش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آن است که خوارج گروهی عنود و لجوج و جاهل و فریب خورده بودند. آنها قصد جنگ با امیرالمؤمنین (علیه السلام) را داشتند و امام (علیه السلام) در آن شرایط بحرانی می خواست جلوی جنگ و درگیری دو گروه از مسلمین را بگیرد. آنجا مجال صحبت و گفتگوی علمی نبود. آنها فریب اغواهای سیاستمدار مکار یعنی معاویه را خورده بودند و مکار فریبکار دیگری بنام عمروعاص که وزیر مشاور معاویه بود؛ اما احتجاج با قرآن در مقام بحث و گفتگوی علمی و در مقامی که قصد آموزش وجود دارد، حساب دیگری دارد.

از جهت دیگر قرآن دارای اسلوب خاصی است و از ناحیه اسلوب بکار رفته در آن دارای وجوه مختلفی از معانی است. لذا احتمال بکار بردن مغالطه ها از طرف افرادی که قصد روشن شدن معانی آیات را ندارند و فقط می خواهند به طرف مقابل خود غلبه کنند، در آن وجود دارد! لذا در آن شرایط غیر عادی که خوارج به هر قیمتی بود می خواستند جنگی راه بیاندازند و امام (علیه السلام) می خواست با هر تدبیری که ممکن است جلوی جنگ را بگیرد. و مجال و فرصت زیادی هم در اختیار نبود به ابن عباس سفارش فرمود که با آنها بوسیله سنت احتجاج کند. چون سنت عبارت است از تجلی قرآن در رفتارهای پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و در صورت احتجاج با سنت راه مغالطه و مجادله نادرست آنها بسته می شد. اما در مقام بحث و گفتگوی علمی و کشف حقیقت، موضوع احتجاج با قرآن صورت دیگری دارد. امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در یکی از خطبه های خود در مقام معرفی قرآن و روش استفاده از آن می فرماید: « ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْکِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِیحُهُ وَ سِرَاجاً لَا یَخْبُو تَوَقُّدُهُ…»(۱۵) یعنی کتاب (قرآن) را بر او نازل کرده و آن نوری است که چراغ های آن دائماً روشن خواهد بود و چراغی است که مشعل های آن هرگز خاموش نخواهد شد.

آن بزرگوار در ادامه کلام شریف خود در مورد قرآن قرمود:

« وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ وَ فَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ‏…» یعنی قرآن شاهدی است برای کسی که به وسیله آن احتجاج کند و عامل پیروزی است برای کسی که با آن استدلال کند.

پس استدلال با قرآن و احتجاج با آن در اصل مهمترین عامل رسیدن به مطلوب در مقام بحث و گفتگو و کشف حقیقت است و دیگر اینکه سنت پیامبر ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) هم جدا از قرآن نیست، بلکه صورت تجلی یافته همان حقیقت است.

۳- در مناظره بین امام جواد (علیه السلام) و یحیی بن اَکثم وقتی یحیی چند حدیث جعلی را در مورد ابوبکر و عمر نقل کرد، امام (علیه السلام) در مقام ردّ آنها و اثبات جعلی بودن آنها فرمود: من قصد انکار فضل آنها را ندارم؛ یعنی می خواهم فقط جعلی بودن این خبرها را اثبات کنم. آن حضرت با گفتن این عبارت جلوی استفاده سیاسی آن دانشمند حکومتی را گرفت و خواست بهانه ای به دست او و دیگران ندهد تا بجای موضوع اصلی، حواشی سیاسی آن مورد بهره برداری آنها قرار بگیرد و آنها از این طریق امام را در تنگنا قرار بدهند. یعنی او اجازه نداد که طرفداران حکومت غاصبانه بنی عباس بتوانند با ایجاد مشکل سیاسی مانع فعالیت علمی امام (علیه السلام) بشوند.

قابل ذکر است که استفاده از موضوع خلافت ابوبکر و عمر مستمسک سیاسی آشکاری بود که حکومت های بنی امیه و بعداً بنی عباس علیه طرفداران امیرالمؤمنین و امامان معصوم (علیهم السلام) و بطور کلی شیعیان و مخالفان حکومت های غاصب به کار می بردند. حکام تبهکار بنی امیه و بنی عباس و طرفداران آنها بطور مستمر در مقام شناسائی شیعیان و طرفداران خاندان رسالت و امامان معصوم (علیهم السلام) موضوع طرفداری از ابوبکر و عمر یا مخالفت با آنها را مستمسک خود قرار می دادند و در مقام محاجه و یا محاکمه و یا بازداشت و یا کشتن مخالفان خود، از آنها می پرسیدند که نظرشان نسبت به آن دو نفر چیست؟! گاهی عدم قبول آنها و مخالفت با حکومت آنها، برای بازداشت افراد و حتی کشتن آنها کافی بود. نمونه های زیادی از این جریان در تاریخ ثبت شده است، از جمله استفاده سیاسی عبیدالله بن زیاد (لعنه الله) در دوره امارت خود در کوفه در شناسائی مخالفان حکومت یزید بن معاویه (لعنه الله علیهما) از این موضوع و همچنین حجاج بن یوسف، خونخوار مشهور تاریخ و دیگران. اما در این مقاله مجال توضیح تفصیلی این مطلب وجود ندارد.

این رفتار امام ( علیه السلام) ارتباطی دارد با موضوع احتجاج نمرود با حضرت ابراهیم (علیه السلام) که در آیات قرآن ذکر شده است. خداوند می فرماید:

« أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّی الَّذِی یحْیی وَیمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْیی وَأُمِیتُ قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ وَاللَّهُ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»(البقره/۲۵۸) این آیه قرآن مشتمل بر ذکر جریان محاجه نمرود با حضرت ابراهیم (علیه السلام) در موضوع ربوبیت الله است. و خلاصه آن جریان بصورت ذیل است:

حضرت ابراهیم (علیه السلام) در مقام اثبات ربوبیت الله و ابطال ادعای نمرود در مورد ربوبیت ادعائی او، فرمود: رب من همان است که زنده می کند و می میراند، یعنی حیات و موت مخلوقات در دست او است. نمرود در جواب او مغالطه ای بکار برد و گفت: من هم زنده می کنم و می میرانم و بعد دستور داد دو تا زندانی را به مجلس آوردند و یکی از آنها را آزاد کرد و دستور داد دیگری را کشتند! یعنی به این صورت خواست بگوید او هم مثل الله زنده می کند و می میراند. البته کاملاً روشن است که نمرود در اینجا مغالطه ای بکار برده و طبعاً منظور حضرت ابراهیم (علیه السلام) از احیاء و اماته یعنی زنده کردن و میراندن آن نبود؛ اما در آن موقعیت و در مجلسی که اکثر اهل آن جاهلان بودند و تحت سلطه حکومت نمرود، و در مقام مخالفت با حضرت ابراهیم (علیه السلام) ادامه آن بحث جهت اثبات نادرست بودن احتجاج نمرود و اثبات اینکه مغالطه ای بکار برده است، فایده ای نداشت و به نفع نمرود و طرفداران جاهلش تمام می شد. مگر در آن مجلس چه تعداد انسان آشنا به علم منطق حضور داشتند؟! و یا اینکه اصلاً نظر مردم چه مقبولیتی داشت؟! لذا حضرت ابراهیم(علیه السلام) بحث و گفتگو را از آن طریق ادامه نداد و سخن دیگری عنوان کرد و فرمود: رب من آفتاب را از مشرق می آورد و اگر تو قدرت ربوبیت داری آن را از سمت مغرب بیاور! در اینجا نمرود مبهوت شد و نتوانست حرفی بزند و ناتوانی او و باطل بودن ادعایش بر همگان روشن شد.

می شود گفت امام جواد (علیه السلام) همان روش مذکور در آیات قرآن را که از حضرت ابراهیم (علیه السلام) نقل شده بکار بست و اصل موضوع مطرح شده را مورد توجه قرار داد که عبارت بود از نحوه استفاده از قرآن برای اثبات صحت یک حدیث، یا جعلی بودن آن.

۴- امام (علیه السلام) در این مناظره تمام سعی خود را بکار برده تا موضوع جانشینی حقیقی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم ) یعنی رهبری آسمانی را از موضوع حکومت عادی بشری جدا کند. یعنی اگر به هر علتی امکان تشکیل حکومت حقیقی دینی در جامعه حاصل نشد و مردم در هر صورتی، یا به میل خود یا اجباراً یک حکومت عادی بشری را پذیرفتند، و یا اصلاً نسبت به موضوع بی اعتنا شدند، یک موضوع در جهت عقیدتی و فرهنگی باید مورد توجه قرار بگیرد و آن اعلام موضع دین خدا نسبت به جانشینی پیامبر است. و باید روشن شود که رفتارهای حکومت بشری لزوماً ربطی به معارف و احکام دینی ندارد و امکان دارد در حکومت های برقرار شده در جامعه دینی بعضی از احکام خداوند به جریان بیافتد و به آن عمل شود و بعضی دیگر مورد توجه و عمل قرار نگیرد. حتی ممکن است اعمال و رفتارهای حکام کاملاً مخالف قرآن و سنت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد اما عامه مردم آنها را به عنوان رفتارهای دینی تلقی کنند و نارضایتی از حکومت ها به نارضایتی از دین – العیاذ بالله – منتهی شود.

در چنین وضعیتی وظیفه امام معصوم (علیه السلام) یعنی جانشین حقیقی پیغمبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تبیین این حقیقت و روشن کردن موضع دین خدا در این زمینه است؛ اگرچه این فعالیت فقط در جهت فرهنگی و عقیدتی جریان یابد.

در این شرایط اهمیت اصلی موضوع در این است که انسان ها از موضع دین خدا در امر حکومت مطلع شوند، یعنی رهبری دینی در جهت فرهنگی و عقیدتی در جامعه استمرار یابد. یعنی جهت فرهنگی موضوع برای محققان و طالبان حقیقت روشن شود، حتی اگر این عقیده در جامعه دینی مورد اعتنا و عمل عمومی قرار نگیرد.

توضیح بیشتر اینکه با اعلام موضوع رهبری آسمانی و معرفی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به عنوان حاکم جامعه دینی و امامت آن حضرت و امامان معصوم (علیهم السلام) آیه تبلیغ و همچنین آیه اکمال دین تحقق یافت. یعنی آیات ذیل:

« یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ»(المائده/۶۷)

« الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا» (المائده/۳)

اگرچه به دستورات خداوند و سفارشات پیامبرش در امر حکومت دینی در آن زمان عمل نشد و موضوع غصب خلافت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) مورد بی اعتنایی اکثر مردم قرار گرفت.

امام جواد(علیه السلام) در این مناظره به «آیه تبلیغ» و موضوع خلافت و امامت امیرالمؤمنین و ابطال حکومت خلفا در جهت عقیدتی توجه داشت. یعنی آن حضرت اعتنایی به موضوع فضائل ساختگی و جعلی نقل شده در مورد ابوبکر و عمر و یا عدم آن کاری نداشت. یعنی فرضاً حتی اگر فضائل نقل شده در آن احادیث جعلی و مخالف قرآن واقعیت هم داشت، باز هم ربطی به اصل موضوع امامت آسمانی و حکومت حقیقی دینی ندارد، زیرا بحث در مقام و موقعیت امام معصوم و حق حکومت او در جامعه که خداوند آنرا عطا کرده است با بحث در مورد حکومت های عادی بشری متفاوت است.

نکات مهم دیگری در این بحث و گفتگو وجود دارد و این بحث به آیات دیگری از قرآن ارتباط پیدا می کند که جهت رعایت اختصار از ذکر آنها صرف نظر شد و به این مقدار از بحث اکتفا شد و همچنین در مورد گفتارهای دیگر امام (علیه السلام) در مورد قرآن مجید! و اگر فرصت و موقعیت مناسبی حاصل شود می توانیم بحث را در این زمینه به صورتی ادامه بدهیم.

الیاس کلانتری

۱۳۹۶/۲/۲۶

پاورقی ها:

۱-اصول کافی، شیخ کلینی، کتاب الحجه، «حالات الائمّه علیهم السلام فی السن»، ح ۷، (نسخه چاپ انتشارات علمیّه اسلامیّه، ج ۲، ص ۲۲۳)

۲-المیزان فی تفسیر القرآن، تفسیر آیه ۱۲ سوره مریم

۳-همان

۴- اصول کافی، شیخ کلینی، کتاب الحجه، «حالات الائمّه علیهم السلام فی السن»، ح ۸، ج ۲، ص ۲۲۳

۵-همان، ج ۲، ص ۲۹۷، ح ۶۶

۶-المیزان، تفسیر آیات ۱۰۳-۱۱۱ سوره یوسف، بحث روائی

۷-این محاوره بین امام جواد (علیه السلام) و یحیی بن اکثم در کتاب بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۸۰ نقل شده است.

۸-همچنان که قبلاً گفتیم یحیی از این بحث و گفتگو و از این سؤالات منظور خاص سیاسی داشت و امام (علیه السلام) فرصت بهره برداری سیاسی در اختیار او قرار نمی داد فلذا ظاهراً برای اینکه بحث از مسیر خود خارج نشود این مطلب را فرمود، و در حقیقت فضلی برای ابوبکر و عمر مورد نظر نبود.

۹-نهج البلاغه، خطبه ۱۰

۱۰-اصول کافی، کلینی، کتاب فضل العلم، باب الاخذ بالسنه و شواهد الکتاب، ح ۱، (ج ۱، ص ۸۸)

۱۱-همان، ص ۸۹، ح ۳

۱۲-همان، ح ۴

۱۳-همان، ح ۵

۱۴- نهج البلاغه، بخش نامه ها، شماره ۷۷

۱۵- نهج البلاغه، خطبه ۱۹۸، «یعلم عجیج الوحوش فی الفلوات…»

 

برچسب ها
دکمه بازگشت به بالا
بستن